كرد بلكه او را بايد كشت . ( 42 ) ولى شماها ناراحت مىشديد چون فلسفهاش را نمىدانستيد ؛ از اين جهت مصلحت نبود . . . آن آقا سيّدى كه چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله رفته بود اگرچه نتوانست تظاهر كند و حركت نمايد ولى ارتباط روحى را برقرار كرده بود و در همان موقع آقا را شناخت و حوائج خود را گرفت . اگر آقا به داخل اطاق هم مىآمدند همين بود ، بازهم تو او را نمىشناختى . فرقش فقط اين بود كه چشم من به جمالش در آن موقع روشن نشد ، اين هم براى من تنبيهى بود ، مىخواستند مرا آزمايش كنند ، مرا متوجّه كنند كه تا چه حد مطيعم ؛ به من گفته بودند عصبانى نشوى ولى فكر نمىكردم براى رفع مانع هم نبايد عصبانى شد و بلكه به كلّى غافل شدم ، بايد انسان آنچنان در راه اطاعت خدا خود را بسازد كه خودكار اخلاقيّاتش تنظيم شود ، أعمالش طبق دستور اسلام خود به خود مرتّب گردد و مسلمان واقعى شود .
خلاصه ما در آن روز نفهميديم كه شيخ هندى چرا اينطور تاريكى وارد اطاق كرده بود ، ولى چون سال بعد من به نجف براى تحصيل مشرّف شده بودم و آن شيخ را مىديدم و كم كم با او آشنائى پيدا كردم خودش به من گفت : كه من قبلًا سنّى وهّابى بودم و خود را به عنوان شيعه در بين طلّاب جا زده بودم و جاسوسى مىكردم ولى حالا به حقائق مذهب تشيّع آگاه شدهام و از آن أعمال و عقائد توبه كردهام . امّا پس از چند ماه باز هم
سر الفتوح ناظر بر پرواز روح (ضميمه فقهاى حكيم) (فارسى) — صفحة 116
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١١٦