برنخاست .
حاج ملّا آقا جان گفت : مگر رفيق هم داشت ؟ گفتم : بله سيّد با شخصيّتى با اين خصوصيّات بيرون اطاق ايستاده بود و به دعواى شما با شيخ نگاه مىكرد . چند نفر از اهل مجلس گفتند :
ما هم او را ديديم ، ولى دو سه نفر كه يكى از آنها خود حاج ملّا آقاجان بود او را نديده بودند ، امّا طورى نبود كه كسى او را نبيند زيرا آن سيّد نزديك در چوبى اطاق ايستاده بود .
آن سيّدى كه چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله آمده بود گريه مىكرد ، به او گفتم تو هم آن سيّد را ديدى ؟ گفت : ديدم ولى فكر مىكنم كه آن آقا امام زمان عليه السّلام بود ، حاج ملّا آقاجان گفت : خوب فكر مىكنى ، زيرا امام زمان عليه السّلام به من وعده داده بودند كه اين ساعت به ديدن ما بيايند .
. . .
در اينجا حاج ملّا آقاجان و آن سيّدى كه چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله آمده بود ، يقين داشتند كه او امام زمان عليه السّلام است ؛ بقيّه يا آن آقا را نديده بودند و يا قضيّهء شيخ و حاج ملّا آقاجان آنها را به خود مشغول كرده بود و درست توجّه نكرده بودند .
از طرفى آنقدر حاج ملّا آقا جان ناراحت بود كه نمىشد با او صحبت كرد . آن جلسه به هم خورد ، چند نفرى كه تازه به حاج ملّا آقاجان رسيده بودند از ايشان بدشان آمد و از اخلاق او
سر الفتوح ناظر بر پرواز روح (ضميمه فقهاى حكيم) (فارسى) — صفحة 114
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١١٤