روى مقنعه سيلى بر صورت فاطمه زد بطوريكه گوشواره از گوش حضرت به زمين افتاد ، و با تازيانه بر دست آن حضرت زد . فاطمه فرياد كرد : وَا أَبَتَاه ! و با صداى بلند گريه كرد .
عمر ميگويد : چون نالهء فاطمه را شنيدم نزديك بود كه قلب من نرم گردد و دست بردارم ؛ ليكن چون كيد محمّد و سيراب شدن على از خون بزرگان عرب از خاطرم گذشت ، فاطمه را مجدّداً به ديوار فشار دادم . فاطمه ناله كرد : وَا أَبَتَاهْ ! هَكَذَا يُفْعَلُ بِحَبِيبَتِكَ ؟ وَ اسْتَغَاثَتْ بِفِضَّةَ خَادِمَتِها وَ قَالَتْ : لَقَدْ قُتِلَ مَا فِى بَطْنِى مِنَ الْحَمْلِ . « 1 » « اى پدرجان ! آيا اينطور با حبيبهء تو رفتار مىكنند ؟ و فضّه خادمهء خود را صدا كرد و گفت : هر آينه جنينى كه در شكم داشتم كشته شد . »
و آنچه از « كتاب سُلَيم بن قيس هلالى » ظاهر است آنست كه خودِ قنفذ نيز تازيانه بر دست آن حضرت زده است .
سُليم ميگويد : چون مختار بن أبى الصّعق أبياتى را از شعر به عمر نوشت و در آن خيانتهاى عمّال و حكّام او را در بيت المال گوشزد نمود ، عمر به عنوان تنبيه و غرامت نصف حقوق عمّال خود را در آن سال قطع كرد ، و ليكن از قنفذ عَدَوىّ چيزى كم ننمود و همان بيست هزار درهمى كه سهم او بود به او داد .
از قنفذ هيچ كم ننمود ، نه ده هزار درهم و نه نصف نصف آن كه پنجهزار درهم باشد ، در صورتى كه از أبوهريره كه عامل او در بحرين بود و حقوق او بيست و چهار هزار درهم بود مبلغ دوازده هزار درهم كم كرد .
سليم ميگويد : من أميرالمؤمنين علىّ بن أبىطالب عليه السّلام را ملاقات
هامش
( 1 ) - « بحار الأنوار » از طبع كمپانى ، ج 8 ، ص 231 ؛ و از طبع حروفى ، ج 30 ، ص 294 ، بهنقل از جلد دوّم كتاب « دلآئل الإمامة »