عارِم كه بسيار وحشتزا و تاريك بود محبوس نموده و ارادهء كشتن او را داشت . « 1 »
و إعلان نموده بود كه تا روز جمعه نگذشته است همه بايد با من بيعت كنند ، و الّا يا همه را گردن ميزنم و يا همه را به آتش ميسوزانم . اتّفاقاً قبل از اينكه روز جمعه برسد آهنگ سوزاندن آنها را نمود ، در اينحال ابن مِسوَر بن مخرمة زُهرى او را سوگند داد كه تا روز جمعه صبر كند .
چون روز جمعه فرا رسيد محمّد بن حنفيّه آبى براى غسل طلب كرد و غُسل نمود و سپس حنوط كرد و لباس سفيد پوشيده آمادهء كشته شدن و سوخته شدن با جمعيّت بنى هاشم بود و هيچ ترديدى نداشت كه در امروز بايد همه جان بسپارند ، كه ناگاه أبو عبدالله جَدَلى با چهار هزار نفر لشكر از جانب مختار بن أبوعُبيدهء ثَقفى از كوفه به مكّه براى حمايت محمّد بن حنفيّه و جماعت بنى هاشم وارد شدند .
چون به ذات عِرق رسيدند رئيس آنها أبو عبدالله جَدَلى گفت : اين لشكر بسيار انبوه است و اگر چنين وارد مكّه شوند خوف دارم از اينكه زودتر خبرش به عبدالله بن زبير برسد و قبل از اينكه ما براى نجات بنى هاشم به شعب عارِم برسيم سرعت كند و همه را آتش زند . لذا لشكر را در ذات عرق وقوف داد و خود را با هشتصد نفر سوار فوراً به مكّه رسانيد . و عبدالله بن زبير از اين لشكر هيچ اطّلاعى حاصل ننموده بود كه ناگهان علمهاى فراوانى را با سپاهيان بر بالاى سر خود ديد . سواران يكسره به شعب عارم رفته محمّد بن حنفيّه و تمام جماعت بنى هاشم را خلاص كردند .
در « شرح نهج البلاغة » وارد است كه مسعودى ميگويد : عروة بن زبير از كار برادر خود عبدالله بن زبير در حصر بنى هاشم در شعب و جمع نمودن هيزم
هامش
( 1 ) - « مروج الذّهب » ج 3 ، ص 85