ميراند ، كه ناگهان در تاريكى شب صداى شديدى بلند شد و آن جماعت منافق خود را به پيغمبر رسانيدند ، و حضرت به خشم در آمدند و به حذيفه امر كردند كه برگردد و آنها را ببيند .
حذيفه برگشت و با چوب دستى كه در دست داشت به صورت اسبها و شتران آنها زد ، ديد جماعتى نقاب بر رخ كشيدهاند تا شناخته نشوند . چون حذيفه را ديدند ترسيدند كه شناخته شوند و مكر آنها آشكار گردد ، لذا سرعت نموده و خود را به مردمى كه از وسط درّه عبور ميكردند رساندند و خود را با آنها مخلوط نمودند . « 1 »
حذيفه برگشت و خود را به رسول الله رسانيد . چون حذيفه رسيد حضرت فرمودند : اى حذيفه ! ناقه را تُند بران . و به عمّار فرمودند : به راه بيفت . عمّار و حذيفه سرعت كردند تا رسول الله را به سلامت از عقبه عبور دادند و منتظر شدند تا مردم كه از بطن وادى حركت ميكردند و راهشان طولانىتر بود برسند .
حضرت به حذيفه فرمودند : اى حذيفه ! آيا از اين جماعت كه قصد هلاك مرا داشتند كسى را شناختى ؟ عرض كرد : شب تار بود و آنان نيز بر صورت خود نقاب كشيده بودند ، ولى راحلهء دو نفر فلان و فلان را شناختم .
حضرت فرمودند : آيا دانستيد آنها چه نيّتى داشتند ؟ عرض كردند : نه ، يا رسول الله ! حضرت فرمودند : آنها به خدعه و مكر ، خود را به دنبال ما روانه
هامش
( 1 ) - در « روضهء كافى » ص 165 وارد است از سهل بن يعقوب بن يزيد عن عبدالحميد عمّن ذكره عن أبىعبدالله عليه السّلام قَالَ : لَمَّا نَفَّرُوا بِرَسولِ اللَهِ ناقَتَهُ قالَتْ لَهُ النَّاقَةُ : وَاللَهِ لَاأزَلْتُ خُفًّا عن خُفٍّ و لو قُطِّعتُ إرْبًا إرْبًا . [ « هنگامى كه ناقهء رسول خدا را رَم دادند ، ناقه خطاب به پيغمبر گفت : قسم به خدا ، يك قدم بر نمىدارم و از جاى خود حركت نمىكنم ، اگر چه تكّه تكّه گردم . » ]