گفتم : مگر به ما وعده ندادى كه به زودى به مكّه ميرويم و طواف مىكنيم ؟ فرمود : بلى ، ولى آيا من هيچ به تو خبر دادم كه در اين سال طواف مىكنيم ؟ گفتم : نه ، چنين نگفتى . حضرت فرمود : بدرستيكه به مكّه خواهى رفت و طواف خواهى نمود .
عمر ميگويد : از روزى كه اسلام آوردم تا آن روز در نبوّت پيغمبر شكّ ننمودم ولى آن روز شك آوردم . « 1 »
ملاحظه مىشود كه اينها بودند اصحاب رسول خدا كه بر نبوّت آن حضرت شك آوردند و از تراشيدن سر و قربانى امتناع كردند و بر خلاف نصّ صريح و فرمان آن حضرت قيام نمودند .
چهارم : از كتاب « دلآئل النّبوّة » شيخ أبىبكر أحمد بيهقى با إسناد خود مرفوعاً از أبىالأسود از عُروه نقل مىكند كه : چون رسول خدا از غزوهء تبوك عزم مراجعت به مدينه نمودند ، در بين راه جماعتى از اصحاب ، از راه مكر و خدعه ، عازم بر قتل آن حضرت شدند و با يكديگر بدين طريق پيمان نهادند كه چون حضرت از عَقَبه ( راه باريك در بالاى كوه كه از يك طرفْ كوه و از طرف ديگر درّهء عميق است ) عبور مىكند در ميان تاريكى شب حمله نموده و شتر پيغمبر را رَم دهند تا آن حضرت در آن درّه بيفتد و جان بسپارد .
چون حضرت از اين قضيّه مطّلع شدند ، اصحاب را امر فرمودند كه : هر كس مىخواهد از وسط درّه عبور كند ، چون راه عبور براى قافلهء پر جمعيّت آسانتر است . و خود آن حضرت دستور دادند كه عمّار ياسر پياده حركت نموده زمام ناقهء حضرت را بدست گيرد ، و حُذَيفة بن اليَمان از پشت سر مواظب بوده و ناقه را سوق دهد . عمّار از جلو ناقه ، زمام ناقه را داشت و حذيفه از پشت سر
هامش
( 1 ) - تفسير « مجمع البيان » ج 5 ، ص 119