قبول است .
حضرت رسول الله از اين تخلّف و امتناع اصحاب بسيار غمگين شدند و گلايه و شكايت را به امّ سلمه بيان كردند . امّ سلمه عرض كرد : يا رسول الله ! خود شما قربانى كنيد و سر بتراشيد . حضرت قربانى كردند و سر تراشيدند ، ولى بسيارى از اصحاب سر نتراشيدند و فقط تقصير كردند ، از روى شكّ و ترديدى كه دربارهء نبوّت آن حضرت براى آنها در آن مرحله حاصل شد . »
لذا پيغمبر سه بار سر تراشيدگان را دعا كردند و بر تقصير كنندگان دعا ننمودند ، و در هر بار كه از آن حضرت تقاضا مىنمودند كه بر تقصيركنندگان نيز دعا كنند دعا نمىنمودند ، تا در آخر وهله بنا به تقاضاى آنها بر آنها نيز دعا كردند . چون از حضرت سؤال كردند كه چرا فقط بر سر تراشيدگان دعا فرموديد ؟ حضرت گفتند : چون آنها شكّ نياوردند . « 1 »
هنوز صلحنامه نوشته نشده بود كه عمر بن الخطّاب ناگهان برجست و نزد أبوبكر رفت و راجع به اين قضيّهء واقعه و عدم ورود در مكّه و قربانى و حلق در ميان بيابان و شرائط صلحى كه بر مسلمين ناگوار بود شكايت كرد و گفت : آيا اين مرد رسول خدا نيست كه چنين و چنان مىكند ؟
و بعد از ردّ و بدلهائى عمر ميگويد : نزد پيغمبر آمدم و گفتم : آيا تو پيغمبر نيستى ؟ فرمود : چرا . گفتم : مگر ما بر حق نيستيم و دشمن ما بر باطل نيست ؟
فرمود : بلى . گفتم : پس اين حقارت چيست كه به دست تو در اين پيمان و صلح به ما رسيده است ؟ حضرت فرمود : بلى ، من رسول خدايم و هرگز مخالفت امر او نخواهم نمود و او يار من خواهد بود و مرا نصرت خواهد نمود . « 2 »
هامش
( 1 ) - « سيرهء ابن هشام » ج 3 ، ص 784
( 2 ) - همان مصدر ، ص 781