[ حالات رحلت و عشق او در وقت مرگ ]
زينب برادرزادهء او مىگويد : عمّهء من در اوّل روز رجب مريض شد ، و من به امر او نامهاى براى إسحاق مؤتمن كه در آن هنگام در مدينه بود نوشتم ؛ و او را امر به حركت بسوى مصر نموده بود كه به نزد وى بيايد . و به همين منوال نفيسه خاتون مريض بود ، تا روز جمعه اوّل شهر رمضان رسيد و مرضش شدّت كرد ؛ و او در حال روزه بود .
حذّاق از اطبّاء گفتند : بايد به جهت حفظ قدرت ، روزهء خود را افطار كند ؛ چون ضعفش شديد بود .
نفيسه گفت : وا عجبا ! سى سال است از خداوند خواستهام تا مرا در حال روزه بميراند ! اينك من روزهام را بشكنم ؟ ! معاذ الله ! و سپس شروع كرد به خواندن اين ابيات :
اصرفوا عنّى طبيبى و دعونى و حبيبى * زاد بى شوقا إليه و غرامى فى لهيب ( 1 ) طاب هتكى فى هواه بين واش و رقيب * لا ابالى بفوات حين قد صار نصيبى ( 2 ) ليس من لام بعذل عنه فيه بمصيب * جسدى راض بسقمى و جفونى بنحيب ( 3 ) 1 - طبيبم را از من دور كنيد ؛ و مرا با حبيبم واگذاريد ! چرا كه اشتياقم به
هامش
- يكسره به أبو جعفر و أبو عبد الله عليهما السّلام پيوستهام ، مرا از خانهاش بيرون كرد . روزى حضرت صادق عليه السّلام بر من گذشت و فرمود : اى أبو هارون ! به من چنين رسيده است كه اين مرد ترا از خانهاش اخراج كرده است ؟ ! گفتم : آرى ! حضرت فرمود : به من رسيده است كه تو زياد در اين خانه تلاوت كتاب خدا را مىنمودى ! و الدّار إذا تلى فيها كتاب الله كان لها نور ساطع فى السّماء و تعرف من بين الدّور . « چون در خانهاى كتاب خدا قرائت شود ، نورى از آن خانه در آسمان ساطع مىشود ، و بدينوسيله از بين خانههاى ديگر شناخته مىشود . »