به وى رخ داد . من او را به سينهام چسبانيدم ، آنگاه شهادت حقّ بر زبان جارى كرد و جان سپرد . رحمة الله عليها . و شوهرش در همان روز به قاهره رسيد و گفت : من او را به مدينه مىبرم و در بقيع دفن مىكنم .
اهل مصر به نزد حاكم شهر آمدند و او را واسطه قرار دادند كه إسحاق شوهرش را از اين قصد برگرداند ؛ إسحاق قبول نكرد . سپس مال فراوانى به قدر بار شترى كه با آن آمده بود به او دادند و تقاضا كردند كه نفيسه را نزد ايشان در مصر دفن كند ، و إسحاق قبول نكرد .
همگى شب را با اندوه و غصّهاى تمام به صبح آوردند . چون صبح شد و نزد إسحاق آمدند ، ديدند رأى او برگشته و مىخواهد نفيسه را در مصر دفن كند .
از علّتش پرسيدند گفت : من ديشب رسول خدا صلّى الله عليه و آله را ديدم كه فرمود : ردّ عليهم أموالهم و ادفنها عندهم . « اموالشان را به خودشان بازگردان و نفيسه را در نزدشان دفن كن ! » و او را در همان خانهاش كه درب السّباع بود دفن كرد . و روز دفن او روزى ديدنى بود . از اطراف و نواحى مىآمدند و بر جنازهء او بعد از دفنش نماز مىگزاردند . و آن شب تا بصبح شمعها را روشن كردند . و صداى گريه و شيون از تمام خانههائى كه در مصر بود شنيده مىشد . و تأسّف بر فقدان او عظيم بود .
دميرى گفته است : سيّدة نفيسه درس نخوانده بود ؛ امّا احاديث بسيارى شنيده بود و اهل خير و صلاح بود . و در آخر عمرش چون از خواندن نمازها با سورههاى طولانى در حال قيام عاجز شده بود ، نشسته نماز مىخواند . و از زيادى صيام و قيام قوّهاش از بين رفته بود . جمعى از اولياء و صلحاء ، قبر شريفش را زيارت كردهاند . مثل استاد كبير أبى الفيض تومان ، ذى النّون مصرىّ ، ابن إبراهيم اخميمى يكى از رجال معتبر طريقت و أبى الحسن دينورى ، و أبى علىّ رودبارى و أبى بكر أحمد بن نصر دقّاق و بنان بن
نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 494
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٩٤