هامش
- آن را كسى در قرون وسطى : قرون تاريكيهاى تعصّب و نادانى مىيافت ، هرگز آشكار نمىشد . چگونه چيزى در تاريكى ظاهر شود در صورتى كه نور شرط ظهور است ؟
بعضى از مباحث اروپائيان دربارهء اين انجيل ، مثل نوع كاغذ و صحّافى و لغت آن ، دقيق و علمى است ؛ و بعضى از مباحث ، مثل سخنان ايشان دربارهء كاتب اوّل اين نسخه و زمانى كه در آن نوشته شده است از قبيل حدس و تخمين است . اين بحثكنندگان مبناى گفتار خود را بر قاعدهء مسلّمهاى قرار مىدهند كه چه بسا اصل آن قاعده فاسد است . بنابراين ، آن مبنى نيز فاسد مىشود . چون بنانهادهشدهء بر مبناى فاسد ، فاسد است . مثل اينكه بعضى از فلاسفه شاگردان خود را بدينطريق امتحان مىكرده كه : كوزهاى را كه در آفتاب گرم شده است ، برداشته و بدون آنكه آنها ببينند آن را وارونه نموده ، آنگاه شاگردان را فراخوانده مىگويد : من اين سوى كوزه را كه رو به آفتاب است ، مىبينم كه سرد است ؛ آنگاه آن را بر گردانيده طرف ديگرش را با ايشان لمس نموده و مىگويد : ببينيد گرم است ! علّت آن را بيان كنيد ! آنها شروع مىكنند به تراشيدن علّتها و او آنها را ردّ مىكند . و در عاقبت كار چون از نظريّهء خودش مىپرسند ؛ مىگويد : نخست بايد صحّت چيزى ثابت شود ، آنگاه از علّتش بحث شود ! و اينكه طرف مقابل آفتاب سرد بوده و طرف مقابل زمين گرم بوده ، نادرست است . زيرا من خودم آن را برگردانيدم تا هوش شما را امتحان كنم ! و همينطور بعضى از بحثكنندگان دربارهء انجيل برنابا فرض كردهاند كه : آن از وضع بعض مسلمانان است . پس متحيّر شدند در حدس و تخمين واضع آن كه آيا وى غربى بوده است ، يا شرقى ؟ عربى بوده ، يا غير عربى ؟ قديم بوده ، يا تازه ؟ و هيچكس در آن سخنى نگفته و نظريّهاى نداده مگر آنكه كسى ديگر آمده و آن را بهم زده است . تا اينكه رأى دكتر سعادت بعد از اطّلاع بر آن سخنان بر اين شد كه نزديكتر به تصوّر آنست كه : كاتب آن يهودى اندلسى بوده از اهل قرون متوسّطه كه آئين نصارى گرفته ؛ آنگاه در اسلام داخل شده و لغت عربى را متقن نموده ، و قرآن و سنّت را درست فهميده ؛ بعد از احاطه به كتب عهد عتيق و جديد . و بر اين مدّعاى خود استدلال نموده به علم واسع او به اسفار عهد قديم و