مىبرد . هركس به كارى مخصوص به خود گماشته مىشود ، و همهء كارها من حيث المجموع براى همه مىگردد و به همه بالنّسبة و با نسبت متساوى تقسيم و تسهيم مىگردد ، و همهء افراد اجتماع با هم شريك و همرديف و همتراز وى نگهداشت آن مجتمع مىشوند .
در اين صورت ديگر نمىتوان در ميانشان عنوان بردگى و بندگى را به كسى داد ، و او را بدون چون و چرا عبد محض و بندهء خالص دگرى به شمار آورد .
لا محاله برده و بنده ، كسى مىشود كه از آن اجتماع خارج باشد و در تشكيل آن مجتمع سهمى نداشته باشد . و اين به يكى از سه طريق است :
1 - آن شخص ، فردى باشد كه از نقطهء نظر مجتمع ، محكوم به خروج باشد ؛ همچون دشمن جنگى كه همّى ندارد بجز آنكه حرث و نسل را از بنياد بركند ، و انسان و انسانيّت را محو و پايمال نمايد . در اين صورت آن دشمن از اين اجتماع خارج است . و اينان براى ابقاء اجتماعشان چارهاى ندارند غير از آنكه با او بجنگند و تا آخرين قدرت از حيات خود ، گرچه به كشتن و فانى كردن و نهب و غارت كردن اموال و اسارت و به عبوديّت در آوردن آنان باشد ، موجوديّت خود را حفظ كنند . زيرا كه در اين صورت براى آن دشمن حرمتى نيست ؛ او با دست خويش خود را مسلوب الاحترام نموده ، و با اين تعدّى به چنگال فنا سپرده است .
2 - پدر نسبت به فرزندان صغيرش و اولادى كه در زندگى تابع او هستند .
آن پدر هم ايشان را در مجتمع ، معادل و مكافئ خود نمىبيند ، و مماثل و موازن با حقوق اجتماعى در دادوستد مجتمع نمىنگرد ؛ او هم خود را صاحب اختيار در هرگونه تصرّف ، گرچه به قتل و يا به بيع و شرى باشد مىبيند .
3 - انسان قدرتمند و مالكى كه خود را بر بالاى مجتمع و بر فراز آن مىبيند . او نيز خود را معادل و هموزن و مشارك افراد زيردستش نمىنگرد ، و
نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 67
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٦٧