تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
عجبت من قوم يجرّون إلى الجنّة بالسّلاسل . « تبسّم من از شگفتى بود از اين قومى كه آنها به سوى بهشت با زنجيرها كشانده مىشوند . » حكيم متألّه صمدانى : حاجّ ملّا هادى سبزوارى تغمّده الله فى رضوانه در شرح اين عبارت گويد : « يعنى عجب دارم از قومى كه كشانده مىشوند بسوى بهشت به زنجيرها و به جبر و إكراه . يعنى به ايمان كه عين بهشت بود كشانده مىشدند . بلكه ايمان عيانى و حقّى ، جنّة الصّفات و جنّة لقاء الذّات است . » « 1 » و « 2 »

[ ذكر داستان در « مثنوى » ملّاى رومى ]

و چون شرح اين داستان را ملّاى رومى بتفصيل ذكر نموده است ، ما در اينجا منتخبى از آن را كه راجع به متن داستان است نقل مىنمائيم :
ديد پيغمبر يكى جوق اسير * كه همىبردند و ايشان در نفير ديدشان در بند ، آن آگاه شير * مىنظركردند در وى زير زير تا همىخائيد هريك از غضب * بر رسول صدق ، دندانها و لب
هامش
( 1 ) « شرح مثنوى » حاجّ ملّا هادى سبزوارى ، ص 253 ( 2 ) آية الله شعرانى در كتاب « راه سعادت » طبع اوّل ، ص 107 گويد : « و از سهل بن سعد ساعدى روايت است كه : با رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم بوديم ، خندق حفر مىكرد ؛ به سنگى رسيد و تبسّم كرد . گفتند : يا رسول الله ، خنده از چه بود ؟ ! فرمود : ضحكت من ناس يؤتى بهم من قبل المشرق فى الكبول يساقون إلى الجنّة و هم كارهون . « خنديدم از مردمى كه از سوى مشرق مىآورندشان ، در بند كرده و ناخواهان آنها را به بهشت ميرانند . » » و ابن أثير در « نهاية » در ج 4 ، ص 144 در مادّهء كبل گويد : « در روايت است : ضحكت من قوم يؤتى بهم إلى الجنّة فى كبل الحديد . الكبل : قيد ضخم ؛ و قد كبلت الأسير و كبّلته ، مخفّفا و مثقّلا ، فهو مكبول و مكبّل . »