تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥

[ داستان عبور پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم از نزد اسيران ، و تبسّم آن حضرت ]

ملّاى رومى داستان اسيرانى را كه با زنجير بسته بودند ، و از جلوى آنها پيامبر عبور فرمود و لبخندى زد و آنها گفتند : چگونه اين مرد رحمت عالميان است و ما را بدين حال مىنگرد و مىخندد ؛ مفصّلا ذكر مىكند كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم در پاسخشان فرمود :
هامش
- دعوت شما را اجابت كند و در شما داخل شود چيست ؟ ! » خالد گفت : منزلتنا واحدة . « منزله و رتبهء او با منزله و رتبهء ما يكى است . » جرجة گفت : فهل له مثلكم من الأجر و الذّخر ؟ « آيا براى چنين كسى پاداش و ذخيره‌اى به مانند پاداش و ذخيره‌اى كه براى شما هست ، مىباشد ؟ ! » خالد گفت : نعم و أفضل ! لأنّنا اتّبعنا نبيّنا و هو حىّ يخبرنا بالغيب ، و يرى منه العجائب و الآيات ، و حقّ لمن رأى ما رأينا و سمع ما سمعنا أن يسلم ؛ و أنتم لم تروا مثلنا و لم تسمعوا مثلنا ؛ فمن دخل بنيّة و صدق كان أفضل منّا . « آرى ! و بلكه بافضيلت‌تر از ما ! چون ما در وقتى كه پيغمبرمان زنده بوده است از او پيروى كرده‌ايم درحالىكه از غيب به ما خبر مىداد و از وى عجائبى به ظهور مىرسيد و آياتى مشاهد مىشد ؛ و حقّ است براى كسى كه بشنود آنچه را كه ما شنيده‌ايم و ببيند آنچه را كه ما ديده‌ايم اسلام بياورد ؛ امّا شما نديده‌ايد آنچه را كه ما ديده‌ايم و نشنيده‌ايد آنچه را كه ما شنيده‌ايم ؛ پس كسى كه با نيّت و از روى صدق و راستى داخل در اسلام شود ، از ما افضل است . » جرجة سپر خود را واژگون نمود و رغبت به خالد پيدا كرد و اسلام آورد . خالد اسلام را به او تعليم داد . غسل كرد و دو ركعت نماز گزارد . سپس با خالد خروج كرد و با روميان جنگ نمود . . . تا بالأخره در پايان همان روز شربت شهادت نوشيد . » شيخ عبد الوهّاب نجّار در تعليقه گويد : « ظاهرا جرجة لغت عربى را مىدانست چون بدون واسطهء مترجم با خالد سخن گفت . طبرى گفته است : او جرجة بن تودر بوده است و به گمان اقرب ، جورج بن ثيودور بوده است . » - انتهى . اين داستان بسيار جاى تأمّل و دقّت است كه چطور يك نفر فرماندار اسلام يك نفر اجنبى را به مجرّد آنكه اسلام بياورد در تمام شئون دنيوى و اخروى بدون تفاوت مانند خود بداند بلكه از خودش نيز افضل بداند .
نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 55 | السيد محمد حسين الطهراني