تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
عبد المطّلب و پسر عمويش عبيدة بن حارث بن عبد المطّلب جان به جان آفرين بسپارند ؛ و يگانه حامىاش علىّ بن أبى طالب تنها در يك جنگ نود زخم كارى بردارد كه در بسيارى از آنها فتيله گذارند ؛ و اصحابش همچون عبد الله بن عمرو بن حرام پدر جابر ، و عمرو بن جموح را كه قاريان قرآنند قطعه‌قطعه چاك‌چاك به روى زمين بيفتند ؛ براى آنكه تنها از اين مائدهء آسمانى خودش نخورد ؛ همنوعان و همجنسان را نيز فرا خواند و از نور علم و عمل بهرمند گرداند . و گرنه بسيار آسان بود كه خود و بعضى از يارانش از مدينه و يا از مكّه كوچ كرده ، در كنار نهر آبى و يا در زير آبشار و هواى ملايمى به ترنّم مشغول شود و آيات قرآنى را در آنجا بخواند و فقط از مزاياى روحى بهرمند شود . ولى اين كار را نمىكند ، و نور توحيد را در سايهء درخشش برق شمشير و نيزه ، و صداى صهيل اسبان تازى و همهمهء رزم‌آوران غازى مىنگرد . اينست فلسفهء جهاد در اسلام . « 1 »
هامش
( 1 ) ابن أثير در « الكامل فى التّاريخ » طبع اوّل مطبعهء منيريّهء مصر ، ج 2 ، ص 283 در حوادث سنهء 13 در واقعهء جنگ يرموك آورده است كه : « چون خالد بن وليد كه از جانب أبو بكر فرماندهء لشكر بود ، سپاه را منظّم ساخت و به دستجات و كراديسى قسمت كرد ، با چهل هزار تن آمادهء حمله به دويست و چهل هزار سرباز رومى شد . جرجة از سپاه روميان جلو آمد و ميان دو صفّ آمده خالد را طلب كرد . خالد أبو عبيدهء جرّاح را بجاى خود گذارده و به نزد او رفت ، و ميان صفّين چنان به هم نزديك شدند كه گردنهاى اسبانشان از دوسوى مخالف به هم مىخورد . و هر كدام ديگرى را امان داد . جرجة گفت : اى خالد ! به من راست بگو و دروغ مگو ! چون انسان آزاده دروغ نمىگويد . و مرا گول نزن ! چون مرد كريم ، آدم رها و يله را گول نمىزند . - تا آنكه مىگويد : أخبرنى إلام تدعونى ؟ ! « به من بگو : مرا به چه چيزى مىخوانيد ؟ ! » خالد گفت : إلى الإسلام أو الجزية أو الحرب . « به اسلام آوردن و يا جزيه دادن و يا كارزار نمودن . » جرجة گفت : فما منزلة الّذى يجيبكم و يدخل فيكم ؟ ! « رتبه و مكانت كسى كه