علّت ؟ و به چه حكمت ؟
[ فلسفهء جهاد در اسلام ، ايثار و انفاق توحيد است به فاقدين آن ]
به علّت آنكه شخص مسلمان كه مزهء توحيد را چشيده است و به آيات قرآنى ايمان آورده است و به رسول وحى و مرتبط و رابط و ربط با عالم غيب و شهود گرويده است و از مزايا و آثار اسلام كه عدل و ايثار و اخلاق حسنه و عقائد پسنديده و كردار شايسته به بهترين وجه است بهرمند شده و كامياب گرديده است ، حاضر نيست خود تنها بر سر اين سفره بنشيند و از مواهب الهيّه و مناجاتهاى در حال خلوت و خلوص و كرائم اخلاق مرضيّه و شيم پسنديده ، بنوشد و بياشامد و بخورد و مست تجلّيات حقّ و نور توحيد او گردد ؛ امّا أبناء
هامش
- درحالىكه زمين آنها در يمن بود . چون عثمان به روى كار آمد از تنگى زمينشان و از مزاحمت دهقانان به او شكوه كردند ، عثمان به عامل خود دربارهء آنها امر به ارفاق كرد و عامل را امر كرد تا در هر سال از جزيهء آنها دويست حلّه بكاهد ؛ چون بر آنها لازم بود حلّهها را مثل جزيه بپردازند . چون معاويه روى كار آمد به او نيز از تفرّقشان و از موت بعضى و اسلام بعضى ديگر شكايت كردند ، او نيز دويست حلّه از جزيهء آنها را تخفيف داد .
چون حجّاج به روى كار آمد ، جزيهء آنها را به همان مقدار سابق اعاده داد . چون عمر بن عبد العزيز به روى كار آمد از ظلم حجّاج و نقصان تعدادشان به او شكايت كردند . او أمر به إحصاء و شمارش آنها نمود ، گفتند : به تعداد عشر رسيدهاند ، لذا فقط مجموع حلّههاى آنها را دويست عدد قرار داد . و چون هارون الرّشيد روى كار آمد به او نيز شكوه نمودند از دست عمّال . او امر كرد تا عمّال با آنها كارى نداشته باشند و معاملهء آنها مستقيما با بيت المال در پايتخت اسلام بالمباشرة باشد .
در اين صورت مىبينى كه خلفاء مسلمين ، احدى را اكراه در دخول به اسلام نكردند بلكه همه را با دينشان به حال خود گذاردند ، و پس از آن چگونه با اين مردم مسيحى به وعدههاى خود عمل كردند . و سپس مىيابى كه چگونه خلفاء يكى پس از ديگرى در حمايت و راضى كردن و رفع ظلم از آنها اهتمام داشتهاند ؛ آيا تو معامله و رفتارى بهتر از اين با مخالفين مىيابى ؟ ! »