تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
ميثم در پاسخش گفت : و إنّى لأعرف رجلا أحمر له ضفيرتان ، يخرج لنصرة ابن بنت نبيّه فيقتل و يجال برأسه فى الكوفة . « و من مىشناسم مردى سرخ چهره را كه گيسوانش از دوسو بافته شده است ؛ او براى يارى پسر دختر پيغمبرش خروج مىكند و كشته مىشود ، و سرش را در محلّات و كوى و برزن كوفه براى تماشاى مردم مىگردانند . » اين بگفتند و از يكدگر جدا شدند . اهل مجلس با هم گفتند : ما دروغ‌گوتر از اين دو مرد كسى را نديده‌ايم ! هنوز اهل مجلس از جاى خود برنخاسته بودند كه رشيد هجرىّ به سراغ آن دو آمد و از اهل مجلس پرسيد : آن دو نفر كجا هستند ؟ ! گفتند : از هم جدا شدند . و ما از آن دو شنيديم كه چنين و چنان مىگفتند . رشيد گفت : رحم الله ميثما ؛ أنسى : و يزاد فى عطاء الّذى يجىء بالرّأس مائة درهم ! ثمّ أدبر . « خدا ميثم را رحمت كند ؛ فراموش كرد بگويد : به آن‌كس كه سر را در كوفه مىآورد ، يك‌صد درهم به عطاى او از بيت المال كه پيوسته به او مىدهند ، زياد مىنمايند ! اين بگفت و پشت كرد و بازگشت . » آن جماعت مجلس گفتند : هذا و الله أكذبهم ! « سوگند به خدا اين دروغ‌گوترين آنهاست ! » سپس گفتند كه : و الله ما ذهبت الأيّام و الليالى حتّى رأينا ميثما مصلوبا على باب دار عمرو بن حريث ، و جىء برأس حبيب بن مظاهر و قد قتل