« از روايات اينطور بر مىآيد كه او از خواصّ اصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام و از حاملين علم وى بود . »
[ داستان ملاقات ميثم تمّار و حبيب بن مظاهر ، و إخبار از شهادت يكدگر ]
و شيخ كشّى از فضيل بن زبير روايت كرده است كه : ميثم تمّار كه از خواصّ اصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام بود ، بر روى اسبى سوار بود . در اين حال حبيب بن مظاهر اسدى هم از طرف مقابل بدين سو مىآمد . و در محلّى كه جمعى از بنى اسد در مجلس خود نشسته بودند به هم رسيدند . و با يكدگر بهطورى نزديك با هم به گفتگو پرداختند كه گردنهاى اسبانشان به هم رسيد ؛ در اين حال حبيب گفت :
فكأنّى بشيخ أصلع ضخم البطن يبيع البطّيخ عند دار الرّزق ، قد صلب فى حبّ أهل بيت نبيّه ، و يبقر بطنه على الخشبة .
« گويا من دارم مىبينم پيرمردى را كه شكمش بر آمده و جلوى سرش مو ندارد ، و در كنار دار الرّزق شغلش خربزهفروشى است ؛ كه وى را به جرم محبّت اهل بيت پيغمبرش بر دار كوبيدهاند ، « 1 » و بر روى چوبهء دار ، شكمش شكافته شده است . »
هامش
( 1 ) امروزه معروف است كه كسى را كه به دار مىزنند ، او را آويزان مىكنند ، بدين گونه كه طنابى بر گردنش مىاندازند و بالا مىبرند ؛ او فورا خفه مىشود و جان مىدهد .
امّا در سابق كسى را كه به دار مىزدند ، بدن او را بر روى تخته چوبى به شكل صليب مىكوبيدند و يا مىبستند . يعنى قامت او را بر روى چوبى عمودى و دستهايش را گشاده و بر روى تخته چوبى افقى مىكوبيدند ، و بعدا اين تخته چوب را در جاى بلندى همچون درخت و يا تير و يا ساختمانى نگه مىداشتند ، تا كمكم بواسطهء گرسنگى و تشنگى و يا بواسطهء خون رفتن از مواضع ميخكوب ، شخص دار كشيدهشده جان بدهد ، و چه بسا دو سه روز طول مىكشيد . و أحيانا در موقع به دار بودن ، حربهاى به او اضافه مىزدند همچون ميثم تمّار ، تا زجركش شود و زودتر جان بسپارد .