تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
دارى ؛ كه من در غير آن نيمه پاسدارى كنم و تو استراحت كنى ، و در آن نيمه تو به پاسدارى قيام كنى و من استراحت نمايم ؟ ! گفت : تو اوّل شب را به نگهبانى مشغول باش ! بنابراين عمّار بن ياسر كه از مهاجرين بود خوابيد و عبّاد بن بشر كه از انصار بود به نماز مشغول شد . در اين حال آن دشمن خداى قسم ياد كرده ، براى ربودن زنش به تنگه حمله كرد . و اين در حالى بود كه باد آرام گرفته بود . چون چشمش به عبّاد از نزديكى افتاد ، دانست كه امر پاسدارى به عهدهء اوست . خواست او را با تير بزند و چون راه شعب باز شد به داخل شعب كه مسلمين بودند و در شب تار آرميده بودند و مشغول تهجّد و تعبّد بودند حمله‌ور شود . تيرى در كمان نهاده بسوى عبّاد پرتاب كرد . تير بر بدن عبّاد نشست . عبّاد تير را در آورده و به دور انداخت . پس از آن تير دگرى بسوى عبّاد رها كرد . اين نيز بر بدن او نشست . آن را نيز در آورده و انداخت . و سپس تير سوّم را به سوى او انداخت . اين نيز بر بدنش نشست . چون آمدن خون از بدنش زياد شد ، ركوع نموده سجده بجاى آورد ، و به رفيقش عمّار گفت : بنشين ؛ دشمن آمده است ! عمّار نشست ، و فورا برخاست . آن مرد اعرابى دشمن دانست كه اينها مستعدّ دفاع هستند و او را تعقيب مىكنند . در اين حال عمّار گفت : اى برادر جان من ! چرا در اوّلين تيرى كه به تو زد مرا بيدار نكردى ؟ ! عبّاد پاسخ داد كه : كنت فى سورة أقرأها و هي سورة الكهف ، فكرهت أن أقطعها حتّى أفرغ منها . و لو لا أنّى خشيت أن اضيّع ثغرا أمرنى به رسول الله صلّى الله عليه و [ آله ] و سلّم ، ما انصرفت و لو أتى على نفسى !