[ انسان هميشه در محدوده زيست مىنمايد ؛ و لغت « آزادى مطلق » اسمى است فاقد مسمّى ]
از آنجائى كه تاريخ نشان مىدهد ، از روزى كه انسان پا به جهان نهاده است اجتماعى بوده است . يعنى بدون اجتماع و زندگى دستهجمعى زيستن براى وى امكان نداشته است . و در اين صورت پيوسته قواعد و قوانينى بوده است كه آزادى وى را محدود مىنموده است . چون زندگى اجتماعى بهطورىكه منجرّ به اضمحلال و نابودى نشود ، بدون رعايت قوانينى كه آزاديش را تحديد مىكنند امكان ندارد .
دو نفر نمىتوانند در زمان واحد در يك مكان بنشينند ، و يك طعام را بخورند ، و يك لباس را بپوشند ؛ درحالىكه چه بسا اراده و ميل هر دو نفر به همان چيز تعلّق گرفته باشد . و از همينجاست كه قوانين تحديد مالكيّت و تحديد ازدواج و غيرهما را وضع كردهاند . و بطور كلّى اصل اجراى قانون مجازات مجرمين بدون اين معناى از تحديد غلط است .
اجتماعى كه براى مجرم ، قانون مجازات به قتل و حبس و شكنجه و غيرها را وضع مىكند ، بدون اختيار حقّ تحديد آزادى مجرم در عمل نمىتواند جعل كند . و خود مجرم هم با عدم امضاء تحديد آزادى اوّليّهء خود ، به مورد تعيين و تشخيص قانون ، از اين مجتمع خارج مىشود . بنابراين ، هم قانون مجازات جرائم و هم خود مجرمين ، آزادى مطلق و حرّيّت بلاشرط خود را شكسته و الغاء نموده و محدود به حدود مقرّرهاى نمودهاند .
اين تقييد و تحديد بقدرى واضح و مشهود است كه ما در قواى بدنى خود مىيابيم كه آنها نمىتوانند بر كار خود ادامه دهند مگر با تحديد و تقييد قواى ديگر . قوّهء باصره عمل خود را به آزادى انجام مىدهد تا وقتى كه حسّ لامسهء عضلات چشم خسته شود ، و يا قوّهء فكريّه خسته شود و قوّهء باصره را از ابصار و ديدن متوقّف كند . قوّهء ذائقه به جويدن غذاى لذيذ و بلعيدنش لذّت مىبرد تا اينكه عضلات فكّ از جويدن خسته شود ، بنابراين قوّهء ذائقه محدود