و الا تبارشان در دعوت به عقل آمده است ، و عقل قبل از شرع حجّيّت دارد ، و يكى از دو حجّت و برهان راستين الهى است ، و اين عقل ما را دعوت به علم و يقين مىكند ، و قرآن كريم ما را از روش ظنّى و منهاج هر گونه پندارى كه به قطع و يقين منتهى نشود منع مىكند ؛ چگونه ما مىتوانيم فرضيّهاى را كه اساس علمى ندارد و بر اصل برهان و يقين شالودهريزى نشده ، و حجّت يقينى و شهود وجدانى بر آن تعلّق نگرفته است ، بدان تمسّك جسته ، و با آن از ظاهر كلام الهى و كتاب آسمانى رفع يد كنيم ؟ !
[ شخص حكيم و واقعگرا ، عقل و يقين را به فرضيّههاى غير برهانى نمىفروشد ]
حكيم و دانشمند در برابر اين پندارها ، و لابراتوارها ، و چيدن چندين مجسّمه و استخوان ساختگى و مصنوعى و چند فسيل طبيعى ناقص و نارسا و ناگويا ، سر فرودنمىآورد ؛ و محكمات را به متشابهات نمىفروشد .
امّا ظاهرگرايانى كه عقلشان در چشمشان محدود شده است ، به مجرّد تماشاى چند فسيل كه آن هم فقط حكايت از تغيّر و تكامل در داخل انواع دارد ، فورا حكم به قضيّهء كلّىتر و مطلبى وسيعتر مىكنند و مىگويند : حالا كه تطوّر و رشد و تبدّل در داخل انواع ثابت شد ، بايد آن را هم اصل كلّى عمومى بدانيم و به تبدّل انواع و تغيّرات خارجى آنها نيز سرايت دهيم ؛ و تمام انواع را از يك ريشه و يك جرثومه بدانيم . از كجا ؟ به چه علّت ؟ به چه مناط ؟ به چه برهان ؟
آيا گويندهء اين گفتار جز در هم آميختن مطالب پندارى و وهمى و استقراء ناقص ، چيز ديگرى در هميان خود دارد ؟ ! بياورد و ارائه دهد !
[ إشكال نهم ؛ « فطرت ، راه تكوينى كمال ؛ و أحكام فطرى رسانندهء به كمالند » ]
اشكال نهم بر صاحب مقاله ، عدم فهم معناى فطرت و فطرى بودن احكام است كه بر همين پايه بر حضرت علّامه قدّس الله نفسه الشّريف دربارهء عدم منافات ازدواج و نكاح در ميان پسران و دختران آدم ابو البشر با فطرى بودن اشكال كردهاند ، آنگاه مطلبى را از ايشان با مثالهاى ناصحيح و نادرستى كه از خود آورده و در كلام ايشان ادغام نموده و به غلط به ايشان نسبت دادهاند ، گفتار