مگر شما اين اشعار نغز و لطيف و عميق ملّاى رومى محمّد بلخى را نخواندهايد كه :
از جمادى مردم و نامى شدم * وز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حملهء ديگر بميرم از بشر * تا بر آرم از ملايك بالوپر
و ز ملك هم بايدم جستن ز جو * كلّ شىء هالك إلّا وجهه
بار ديگر از ملك قربان شوم * آنچه اندر و هم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم كإنّا إليه راجعون « 1 »
و امّا آن ايرادى را كه حضرت استاد علّامه قدّس الله سرّه بر كلام شما نمودهاند اينست كه : اين استدلال ، بيشتر از تدريجى بودن مادّه را در استكمال خود ، براى قبول صورتهاى مختلف حيوانيّه اثبات نمىكند . اين سخن ، گفتارى است متين و استوار ؛ چه ربطى دارد به عدم قبول مادّه صورتهاى مختلفهء حيوانى را ؟ اين سخن اينست كه : مادّه بنا بر قول شما ، در استكمال خود راه تدريج را پيش گرفته است ؛ و در جهان هستى ، كامل پس از ناقص به وجود مىآيد . و ما هم بدين قول ايرادى نداريم .
اشكال سوّم آنست كه گفتهاند : « در علوم طبيعى تجربى ، نظريّات و فرضيّهها غير از قوانين و قواعد هستند ، ولى آنها متغيّر و غير قطعى مىباشند ؛ اينها پابرجايند و جنبهء قطعى دارند . » پاسخ آنست كه : نه تنها در علوم تجربى ، بلكه در همهء علوم مطلب از اين قرار است ؛ و ليكن مطلب نشو و ارتقاء ، و انتخاب طبيعى ، و تبدّل در انواع ؛ فرضيّه است نه قانون . شما اسم قانون بر آن نهادهايد !
إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ
هامش
( 1 ) - « مثنوى مولوى » جلد سوّم ، از طبع ميرزا محمودى ، ص 295 ، سطر 27 تا 29