تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
فرضيّه بخصوصها گرچه در نزد همگى مسلّم نيست به‌طورىكه بحث را ببرد و كلام را قطع نمايد ؛ و بر آن به امور كثيرى ايراد و اعتراض نموده‌اند كه در كتاب‌ها مذكور است ، ليكن اصل فرضيّه ، و آن اينكه : « انسان حيوانى بوده است كه به انسان تحويل شده است » از مطالبى است كه در نزدشان مسلّم است ، و بناى بحث از طبيعت انسان را بر آن نهاده‌اند . زيرا ايشان فرض كرده‌اند كه : زمين كه يكى از كواكب سيّاره است ، قطعه‌اى از خورشيد بوده است كه از آن جدا شده است . در به دو حال ، در حال اشتعال و ذوب شدن بوده است ، ولى بعدا در اثر غلبه و تسلّط عوامل برودت ، شروع به سردى نموده است . و پيوسته بواسطهء نزول باران‌هاى شديد و جريان سيل‌ها ، درياهائى در آن پديد آمده است . « 1 »
هامش
( 1 ) - يكى بودن در اصل با خورشيد ، فرضيّهء لاپلاس * است كه مىگويد : مشابهت حركات وضعى و انتقالى اعضاء منظومهء شمسى با همديگر ، و همچنين خروجشان از مركز سيّارات ، خود به خود صورت نگرفته است . و علّتش آنست كه : منظومهء شمسى در ابتداى امر ، يك ستارهء سحابى بزرگى بوده است كه تا مدار ستارهء نپتون امتداد داشته است . و سپس كم‌كم حرارت شديد خود را از دست داده ، و به علّت فشار و تراكم در ابعاد مختلفه ، به كراتى منقسم و تجزيه شده است . مركز حقيقى اين كرات ، خورشيد است كه خود جزء منظومه بوده و فعلا مركز اين كرات بوده و مجزّا و جداى از هم قرار دارد . آيه‌اى است در قرآن كريم كه صراحت دارد بر آنكه در ابتداى خلقت ، كرهء زمين با كرات آسمانى ، با همديگر چسبيده و متّصل بوده‌اند و خداوند آنها را از هم منفصل و جدا نموده . در آيه 30 ، از سورهء 21 : الأنبياء وارد است كه :أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما. « آيا نديده‌اند آن كسانى كه كافر شده‌اند كه : آسمانها و زمين با هم متّصل بودند ، و ما آنها را از هم جدا نموده‌ايم ؟ » و در آيه 11 ، از سورهء 41 : فصّلت وارد است كه :ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ. پس از آنكه خداوند كيفيّت خلقت زمين را بيان مىفرمايد ، مىگويد : « سپس خداوند بر آسمان مستولى و مسلّط و
نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 156 | السيد محمد حسين الطهراني