صفّين و نهروان بر پا مىشود ، خونش ريخته مىشود به او مربوط نيست . او مىگويد : خدا به من دستور داده است از اين راه بروم و راههاى ديگر بر من مسدود است ؛ و من بايد به وظيفهء خود عمل كنم « 1 » . در يكى از همين منازل صفّين بود كه يكى از سرلشكران معروف شام نزديك أمير المؤمنين عليه السّلام آمد و گفت : يا علىّ ! ترا به خدا بيا و دست از جنگ بردار و مگذار ديگر خون ريخته شود ؛ ما به شام بر مىگرديم و تو هم با تمام أصحاب و لشكريانت به كوفه برگرد ! و شايد از روى نُصح و دلسوزى هم گفته است .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : به خدا قسم من هم داعيهء جنگ ندارم . من هم نبرد و درگيرى خونين و مبارزه و جلاء وطن و از خانه و آشيانه بيرون
هامش
( 1 ) غزّالى در « إحيآء العلوم » ج 2 ، ص 176 گويد : روايت است كه عُمر شبى در مدينه پاسدارى مينمود ، ديد مردى با زنى مشغول زنا ميباشند ؛ چون صبح شد بمردم گفت : نظريّهء شما دربارهء إمامى كه مردى و زنى را بر عمل زنا ببيند و حدّ بر آن دو جارى كند چيست و با آن إمام چه عملى انجام ميدهيد ؟ ! گفتند : تو إمام هستى و اختيار با تست ! علىّ رَضِى اللهُ عنه گفت : براى تو چنين حقّى نيست و در صورت إقامهء حدّ بر خودت حدّ جارى ميگردد ؛ چون خداوند بر اين أمر كمتر از چهار نفر شاهد را مأمون قرار نداده است و پس از آن مردم را رها كرده است تا جائى كه خودش خواسته است ايشان رها باشند . عمر بار دگر از مردم پرسيد ؛ و آنان به مانند گفتار أوّلشان پاسخ دادند و علىّ رضى الله ، عنه به مانند گفتار أوّلش پاسخ داد .
در اينجا غزّالى ميگويد : اين قضيّه دلالت دارد بر آنكه عمر در ترديد بوده است كه آيا شخص والى ميتواند به علم خودش در حدود خدا حكم كند يا نه ؟ روى اين أساس از براى آنكه مبادا با إخبارش به زناى آن دو نفر حدّ قذف بر او جارى شود ، و قاضى حقّ إجراى حدّ به علم خود را نداشته باشد ، به مردم از راه سؤال و تقدير و فرض رجوع كرد ، نه از راه إخبار . و مآل و مرجع گفتار علىّ اين بود كه : إمام چنين حقّى را ندارد .
و اين از بزرگترين أدلّهاى است كه شرع خواسته است زنا و قبائح و فواحش مردم مستور بماند ؛ چرا كه زشتترين فواحش زناست و آن را مربوط و منوط به چهار نفر شاهد عادل كرده است كه با چشم خود اين عمل را از مرد و زن مانند ميل در سرمه دان ببينند ، و آن هيچگاه اتّفاق نمىافتد . و اگر قاضى هم تحقيقاً علم پيدا نمايد ، حقّ كشف آن را ندارد