كردهام باز گردم . با اينكه خدا ميداند چقدر قلبش به مكّه شائق و رائق است ! و أمّا آن مكّهاى كه پرچم أبو سفيان و بقيّة همقطارانش در آنجا باشد و إنسان را در تحت ظلم و فشار قرار بدهند ديگر آن معنويّت را ندارد . يعنى مكّه مىشود دار الظّلمه . و پيغمبر بايد بيابانها را بپيمايد و هشتاد فرسخ آنطرفتر در مدينه محلّى را بيابد كه
مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً
باشد و بتواند كفّار را به روى زمين بيندازد و دين را إعلان كند و تشكيل حكومت بدهد .
تشكيل حكومت إسلام از همان وقتى بود كه پيغمبر به مدينه آمدند . تا هنگامى كه پيغمبر در مكّه بودند ( سيزده سال ) تشكيل حكومت نبود ؛ دعوت ، دعوت خصوصى يا عمومى بود ولى تشكيل حكومت نبود . از وقتى كه پيغمبر هجرت فرمود حكومت تشكيل داده شد .
حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام به أهل كوفه مىنويسد : فَلَعَمْرِى ، مَا الإمَامُ إلَّا الْحَاكِمُ بِالْكِتَابِ ، القَآئِمُ بِالْقِسْطِ ، الدَّآئِنُ بِدِينِ الْحَقِّ ، الْحَابسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللَهِ ؛ وَ السَّلام .
« سوگند به نفس خودم ، إمام نيست مگر حاكم به كتاب خدا ، و آنكس كه قيام به قسط كند ، و ملتزم به دين حقّ باشد ، و نفسش را بر ذات پروردگار تعالى حبس كند . » يعنى نفسش را صد در صد گرو أوامر و نواهى و رضا و خواستهها و تجليّات خدا در آورد ؛ همّ و غمّى جز تحصيل رضاى خدا نداشته باشد ؛ خواب و بيدارى و حركات و سكناتش موقوف بر خدا باشد . اين إمام است .
جملهء فَلَعَمْرِى مَا الإمَامُ إطلاق دارد . و گرچه در آن زمان لفظ إمام بر خود رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم و أمير المؤمنين و حضرت إمام حسن و حضرت إمام حسين عليهم السّلام انحصار داشته است ، و تا اين زمان هم حضرت بقيّة الله عجّل الله تعالى فرجه الشّريف فرد منحصر در اين أمر است ، و هيچكس نمىتواند نام إمام بر خود بنهد ؛ أمّا إطلاق إمام از اين جهت است كه هر كس زمام امور را در هر زمان بدست گيرد بايد داراى اين صفات :