اينكه أفرادى كه نمىتوانند إدراك كنند اطّلاع پيدا نكنند . آن أفكار و جواهر علم من عين حقّ است ؛ ولى اين حقّ را من مختفى ميدارم تا اينكه مرد جاهل از اين حقّ اطّلاع پيدا نكند . چرا كه اگر اطّلاع پيدا كند « فَيُفْتِنَنَا » ما را به فتنه مىاندازد ؛ آشوب مىكند ، فساد مىكند ، قيل و قال مىكند ، خودش از إيمان بيرون مىرود ، عالم را به هم مىزند ، و براى ما إيجاد دردسر و تكليف و كشيدن بار مردم و تحمّل مشاقّ امور را مىكند ؛ براى اينكه من او را به حقّ دعوت كردهام ؛ و حقّ يعنى آن علم حقّ حقيقى ، يا توحيد واقعى كه او تحمّلش را ندارد .
غالب مردم ذو جهل و از اين معانى حقّهء حقيقيّه محرومند ، و راهى هم براى إيصال به آنها ندارند ؛ زيرا كه نمىتوانند إدراك كنند . آنوقت اطّلاعشان بر اين علوم موجب فساد و تباهى مىشود .
وَ قَدْ تَقَدَّمَ فِى هَذَا أَبُو حَسَنٍ * إلَى الْحُسَيْنِ وَ أَوْصَى قَبْلَهُ الْحَسَنَا
اينكه جواهر علمم را مخفى مىكنم ، اختصاص به من ندارد ؛ چون قبل از من هم حضرت أبو الحسن ، أمير المؤمنين عليه السّلام همين كار را مىكرده است . او هم به كسى بيان نمىكرد و فقط آن علم را به پدرم داد ، و قبل از او هم به عمويم حضرت إمام حسن مجتبى عليه السّلام وصيّت كرده بود ؛ و به او نيز توصيه كرده بود كه اين علم را مخفى بدار و به كسى نرسان !
وَ رُبَّ جَوْهَرِ عِلْمٍ لَوْ أَبُوحُ بِهِ * لَقِيلَ لِى أَنْتَ مِمَّنْ يَعْبُدُ الْوَثَنَا
وَ لَاسْتَحَلَّ رِجَالٌ مُسْلِمُونَ دَمِى * يَرَوْنَ أَقْبَحَ مَا يَأْتُونَهُ حَسَنَا
چه بسيار از آن علمهاى جوهردار ( يعنى علمهاى واقعى و أصيل و غير قابل تشكيك ، كه تمام علوم در مقابل آنها اعتبارى و باطل و مجاز شمرده مىشود ؛ و آن علم ، علم جوهر است . يعنى علم واقع و حقيقت است ، و أصالت و مايه دارد . ) چه بسيار از آن علمهائى را كه اگر من ظاهر كنم و به آنها دهان باز كنم ، تحقيقاً به من مىگويند : تو بتپرستى ! از إسلام خارج شدهاى ! شخص مسلمان اين عقيده را ندارد ؛ اين عقيده ، عقيدهء عابدين وَثَن است . و