نمودهاند حقّ ندارند بيعت خود را بشكنند ، و كسانى هم كه حضور نداشتهاند حقّ انتخاب ندارند . « 1 »
تا اينكه حضرت مىفرمايد : أَلَا وَ إنِّى أُقَاتِلُ رَجُلَيْنِ : رَجُلا ادَّعَى مَا لَيْسَ لَهُ ، وَ ءَاخَرَ مَنَعَ الَّذِى عَلَيْهِ .
آگاه باشيد ، حال كه حكومت به دست من آمد ، من با دو طائفه كارزار مىكنم ؛ أوّل : مردى كه ادّعاى مطلبى مىكند كه از آنِ او نيست ؛ مثل اينكه پس از استقرار حكومت ، ادّعاى حكومت كند و بگويد : من اين حكومت و ولايت و بيعت را قبول ندارم ، بلكه خود را حاكم مىدانم . و بر اين أساس أفرادى را نيز به دور خود جمع نمايد .
اين سخن و منطق غلط است ؛ زيرا در إسلام دو حكومت برقرار نمىشود ؛ بلكه حكومت ، فقط حكومت واحد است . رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود : در صورتى كه حاكمى روى اصول صحيحه و موازين
هامش
( 1 ) در « صحيح مسلم » طبع مصر ، مطبعهء عيسى البابى الحلبى ، ج 2 ، كتاب الإمارة ، بابُ الَامر بِلُزومِ الجَماعهء عندَ ظُهورِ الفِتَن و تَحذيرِ الدُّعَاةِ إلىَ الكُفر ، ص 136 با سه سند متّصل خود روايت مىكند از نافع كه او ميگويد : در واقعهء حَرَّهء در زمان يزيد بن معاويه ، عبد الله بن عمر به نزد عبد الله بن مطيع آمد ؛ ابن مطيع گفت : براى أبو عبد الرّحمن متّكا و بالشى بگذاريد ! ابن عمر گفت : من نزد تو نيامدهام بنشينم ! من به نزد تو آمدهام تا حديث كنم براى تو حديثى را كه از رسول خدا صلّى الله عليه ( و آله ) شنيدهام ! آنگاه گفت : من شنيدم از رسول خدا صلّى الله عليه ( و آله ) و سلّم كه ميگفت : مَنْ خَلَعَ يَدًا مِنْ طَاعَةٍ لَقِىَ اللَهَ يَوْمَ القِيَمَةِ لَا حُجَّةَ لَهُ ؛ وَ مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ فِى عُنُقِهِ بَيْعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً . بايد دانست كه : مراد از شكستن بيعت و طاعت در اين روايت و مشابه آن ، نقض بيعت از طاعت إمام به حقّ است كه البتّه معنى صحيحى هم دارد ؛ أمّا ابن عمر اينطور وانمود كرد كه : مراد نقض بيعت است از طاعت هر كس كه - و لو به ستم و عدوان - خود را حاكم خوانده باشد ، گرچه يزيد بن معاويه باشد . تطبيق روايت بر اين مورد و أمثال آن كه رويّه و دأب علماى عامّه است ، از أعظم مصائبى است كه بر إسلام و مسلمين وارد شده است .