خصوصيّتى از خصوصيّات اين لفظ مطلق كند ) منعقد ميگردد .
پس اگر آن طبيعت مهمله و لا به شرط مقسمى را كه مراد استعمالى لفظ است آورد ، و قرينهاى بر تقييد نصب نكرد ؛ ما از سكوت او استفادهء إطلاق ( يعنى لا بشرطِ قِسمىّ ) مىكنيم .
فهم عرفى بر أساس ضوابط عميقى است كه عقل بدان راه ندارد
بنابراين بايد إنسان نگاه كند به جميع خصوصيّات ، مقامات ، مناسبت حكم و موضوع ، حال متكلّم و آمر ، حال مخاطب ، كيفيّت ظروفى كه در آنجا حكم آمده ، ظروفى كه قابل است إنسان مأمورٌ به را در آن ظروف بجا بياورد ، و سائر قرائن محفوفه ؛ تا اينكه مقدار سعهء دائرهء دلالت اين سكوت عَلَى ما يَنْطَبِقُ عَلَيْهِ الْمَفْهُوم روشن شود ؛ و بدست آيد كه : اگر مطلبى گفت و قرينهاى در كلام خود نياورد ، ما از سكوت او چقدر استفادهء إطلاق مىكنيم ؟ به همان مقدار ، اين لفظ در آن معنىِ مطلق حجّيّت دارد . و نميتوان آن را به يك مورد خاصّى مقيّد ساخته ، و به ادّعاى انصراف و عدم إراده و أمثال اينها ، لفظ را از ظهور انداخت ؛ زيرا وقتى لفظ با سكوت توأم شد و معنى أوّلى خودش را به دست داد و در آن ظاهر شد ، آن ظهور حجّت است ، هر چه مىخواهد باشد . و اين أمرى است عرفىّ و وجدانىّ و تحت إدراك إنسان ، بِما أنَّهُ مُدْرِكٌ لِلْحَقآئِقِ الْعُرْفيَّةِ وِجْدانًا بِالذَّوْقِ الدَّقيق .
مى گويند : فلان مسأله عرفى است . بله ، بدست عرف دادن خيلى آسانست ؛ ولى ملاك تشخيص عرف به اندازهاى دقيق است كه عقل هم به آن نميرسد ! و لذا عقل نميتواند در كار عرف دخالت كند ، و قدرى آن را كم و زياد نمايد . أمر ، أمر عرفيست ؛ و ليكن ملاك و مناطش بقدرى دقيق است كه : لا يُمْكِنُ أنْ يُزاحِمَهُ أوْ يُعارِضَهُ أىُّ شَىْءٍ .
قرينهاى كه براى تقييد يا انصراف به مراد إقامه مىشود ، به اختلاف أحوال و خصوصيّات تفاوت مىكند . بعضى أوقات قرينة بر مجاز است كه بعضى آن را « بيست » و بعضى « بيست و پنج » مورد دانستهاند ؛ حتّى بعضى از