كسى را كه إنسان نبايد به او افّ بگويد ، بطريق أولى نبايد او را كتك بزند ؛ و اين مطلب ديگر احتياج به بيان ندارد ، بلكه از خودِ
فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ
استفاده مىشود . و اين دلالت ، دلالت منطوق است نه مفهوم .
پس فحوى ( يعنى آنچه را كه كلام منطوق مىرساند ) و أولويّت در طرف موافق ، از خود كلام استفاده مىشود ؛ بخلاف مفهوم مخالف كه آن را دلالت مفهوم مىگويند .
أولويّت قطعيّة اين روايت كه الآن ما در صدد إثبات آن هستيم ، اصولًا مفهوم كلام نيست ، بلكه منطوق است . مثلًا اگر گفتيم : إنْ طَلَعَتِ الشَّمْسُ فَالنَّهارُ مَوْجود ؛ از مفهوم مقارنه استفاده مىشود كه : إنْ لَمْ تَطْلُعِ الشَّمْسُ فَالنَّهارُ لَيْسَ بِمَوْجود . يا اگر گفتيم : إنْ جآءَ زيْدٌ فَأَكْرِمْهُ ؛ استفاده مىشود : إنْ لَمْ يَجِىْ زَيْدٌ فَلا يَجِبُ عَلَيْكَ إكْرامُه . اين دلالت ، دلالت مفهوم است ؛ و لو اينكه آن مفهوم هم بالاخره از حاقّ همين لفظ استفاده مىشود ؛ و ليكن در عرف و عادت نمىگويند : فُلانٌ نَطَقَ أوْ يَنْطِقُ بِالْكَلام ؛ بلكه ميگويند : يُسْتَفادُ مِنْ كَلامِهِ هَذا .
اين را ميگويند مفهوم . مفهوم مخالف ، مفهوم است ؛ و ليكن منطوق ، شامل مفهوم موافق هم مىشود و مفهوم موافق ، منطوق كلام است . لهذا ميگويند : خود آيه ميگويد : آنها را كتك نزن ، نه اينكه از آيه چنين معنائى استفاده مىشود .
اين دلالتى كه ما از « ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِكَ » استفاده كرديم به دلالت منطوقى است . يعنى اين كلام بالاولويّة القطعيّة المُستفادة من ظاهر اللفظ ، دلالت دارد بر اينكه : خود والى از هر جهت ( از جهت مسؤوليّت و سيطره و ولايتى كه بر قاضى دارد و بايد بر تمام أعمال و رفتار او مسلّط باشد ) بايد أعلم باشد .
شاهد بر اين مطلب آنست كه : حضرت در همينجا به مالك دستور ميدهند