و در كانون دلش اين شعلهء حسد فوران داشت .
و ابن أبى الحديد و ديگران هم نوشتهاند كه : مقدارى از حسادتهاى او دربارهء حضرت زهراء سلام الله عليها بواسطهء همين جهت بود كه مىديد حضرت زهراء ، چند فرزند دارند و آنها أولاد واقعى پيغمبر هستند ؛ و پيامبر آنها را مىبوسد و روى دامنش مىنشاند ؛ براى او سنگين بود كه ببيند بچّه ندارد ؛ و يك دخترى كه هم سنّ و سال اوست چند فرزند دارد ؛ و آنها أولاد واقعى رسول خدا هستند ؛ و پيغمبر به آنها اينطور إظهار محبّت و علاقه مىكند . نسبت به ماريه هم مطلب همينطور بود ، تا اندازهاى ؛ البتّه نه مثل حضرت زهراء ؛ و ليكن حسد عائشه به جائى رسيد كه به رسول خدا گفت : أصلًا اين بچّهاى كه ماريه آورده از شما نيست و - عياذاً بالله - او با همان مردى كه مشغول به خدمت اوست همبستر شده و فرزندى پديد آمده است .
و دليل بر اين مطلب آنكه شما از وقتى كه به مدينه آمدهاى از همسرانت فرزندى نياوردهاى ؛ نه از من و نه از ديگران ؛ و أولاد شما منحصِر در حضرت خديجه كه در مكّه بوده است مىباشد .
أمير المؤمنين عليه السّلام حاضر بودند ؛ رسول خدا به او گفتند : علىّ برو و آن مردى را كه با ماريه است بكش !
أمير المؤمنين عليه السّلام حركت كرد و گفت : يا رسول الله من يكسره به اين فرمان شما عمل كنم ؟ ! يا اينكه به من اختيار نظر هم مىدهى ؟ حضرت فرمودند : نه ، مختارى ، برو ببين قضيّه چيست و از روى نظر اين كار را انجام بده !
أمير المؤمنين عليه السّلام به آنجا رفتند ؛ و همين كه با شمشير بسوى مابور حركت كردند ، او فرار نموده از درخت خرما بالا رفت ؛ و از آنجا خود را به زمين انداخت ؛ و پاهايش را به طرف آسمان بلند كرد بطورى كه مكشوف العَوره شد ؛ و با اين عمل خواست خود را نشان بدهد .
ولايت فقيه در حكومت اسلام (فارسى) — صفحة 141
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٤١