مىباشى ! - صفات در تو گم و ناپديد شد ، و نعت و اوصاف قبل از آنكه به ذات أقدست برسد مضمحلّ و پاره پاره و نابود گشت ، و انديشههاى دقيق و افكار لطيف جستجوگر ، در عظمت و كبريائيّتت سر به گريبان تحيّر و سرگردانى نهاد . »
در اينجا معلوم است كه اينگونه توصيف خدا بدون مشاهدهء عينيّه و رويت قلبيّه ، غير ممكن است .
و نيز عرضه ميدارد :
أَنْتَ الَّذِى لَا تُحَدُّ فَتَكُونَ مَحْدُودًا ، وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكُونَ مَوْجُوداً . « 1 »
« تو آن موجودى نيستى كه اندازه و مقدار ترا فرا گيرد تا محدود شوى ، و مجسَّم نمىباشى تا محسوس گردى ! » « 2 »
هامش
( 1 ) صدر فقرهء 19 ، از دعاى 47 ( دعاى روز عرفه ) از « صحيفهء كاملهء سجّاديّة »
( 2 ) مرحوم آية الله حاج ميرزا أبو الحسن شعرانى در تعليقهء خود ص 170 تا ص 173 در شرح فقرهء 19 از دعاى چهل و هفتم از « صحيفهء سجّاديّه : » وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكونَ مَوْجوداً گويد :
لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكونَ مَوْجوداً ، موجود اسم مفعول از وَجَدَ يَجِدُ به معنى يافتن و حسّ كردن است . و اطلاق موجود بر خداوند تعالى به اين معنى جائز نيست . امّا در اصطلاح به معنى بود و هست باشد ، و بدين معنى خداوند موجود است و مقابل آن معدوم باشد .
و طوائف اسلام ، اسماء خداوند را توقيفى دانند . يعنى هر نام را بى رخصت بر خداوند تعالى اطلاق نكنند هر چند صفت و مبدأ آن در خداوند باشد ؛ مانندإِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ، با اين حال او را مشترى نتوان گفت مگر براى بيان فعل ، نه تسميه : يعنى آنكه مشترى از نامهاى خدا باشد . وأَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ، خداوند خود را در مقام بيان فعل ، زارع خواند امّا در تسميه نمىتوان او را زارع ناميد . و در همين دعاى مبارك پس از چند سطر خدا را به حَكيمٌ ما أعْرَفَكَ وصف كرد ، امّا او را عارف نتوان گفت .
چون در مقام تسميه هر لفظ دلالت بر مقام ذات و تعيين آن مىكند مستقلّا با نظر غير مستقلّ به صفت . امّا در مقام توصيف و بيان أفعال ، دلالت بر فعل و صفت مىكند به نظر مستقلّ و دلالت بر ذات مىكند به نظر غير مستقلّ . از اين جهت بين تسميه و توصيف فرق بسيار است . چنان كه اگر وزير يا تاجرى دست خود را بسيار مىشويد ميتوان گفت : هو يَغسِلَ يَدَه كَثيرًا امّا نمىتوان گفت : او غَسّال است
.