تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
به هوش بودم و با اختيار در همه كار * ز من به عشوه گرى هوش و اختيار ببرد كنون نه جان و نه دل دارم و نه عقل و نه هوش * چو عقل و هوش و دل و جان كه هر چهار ببرد چو آمد او به ميان ، رفت مغربى ز ميان * چو او به كار در آمد مرا ز كار ببرد « 1 »
و از جمله اين اشعار را :
بيا كه كرده‌ام از نقش غير ، آينه پاك * كه تا تو چهرهء خود را به دو كنى ادراك اگر نظر نكنى سوى من در آينه كن * تو خود به مثل منى كى نظر كنى حاشاك اگر چه آينهء روىِ جانفزاى تواند * همه عقول و نفوس و عناصر و افلاك ولى ترا ننمايد به تو چنان كه توئى * مگر دل من مسكين و بى دل و غمناك تمام چهرهء خود را به دو توانى ديد * كه هست مظهر تام لطيف و صافى و پاك چرا گذر نكنى بر دلى كه از پاكى * إذا مَرَرْتَ بِهِ ما وَجَدْتَ فيهِ سِواكْ عَلَيْهْ وَ لَوْ جَلَوْتَ عَلَى الْقَلْبِ ما جَلَوْتَ * لأَجْلِ قُرْبَتِهِ بَلْ لِانَّهُ مَجْلاكْ
هامش
( 1 ) همان مصدر ، ص 48