بدان صفت دل و جان از حبيب پر شده است * كه از حبيب ندارم نظر به حال حبيب
چه احتياج بود ديده را به حُسن برون * چو در درون متجلّى شود جمال حبيب
ز مشرق دلت اى مغربى چه كرد طلوع * هزار بدر برفت از نظر هلال حبيب « 1 »
و از جمله اين اشعار را :
دلى نداشتم آن هم كه بود يار ببرد * كدام دل كه نه آن يار غمگسار ببرد
به نيم غمزه روان چو من هزار ربود * به يك كرشمه دل همچو من هزار ببرد
هزار نقش بر انگيخت آن نگار ظريف * كه تا به نقش دل از دستم آن نگار ببرد
به يادگار دلى داشتم ز حضرت دوست * ندانم از چه سبب دوست يادگار ببرد
دلم كه آينهء روى اوست داشت غبار * صفاى چهرهء او از دلم غبار ببرد
چو در ميانه درآمد خرد كنار گرفت * چو در كنار در آمد دل از كنار ببرد
اگرچه در دل مسكين من قرار گرفت * و ليكن از دل مسكين من قرار ببرد
هامش
( 1 ) « ديوان شمس مغربى » ص 12 و 13