خَدو انداختن خَصم بر روى أمير المؤمنين علىّ عليه السّلام
و انداختن آن حضرت شمشير را از دست
از على آموز اخلاص عمل * شير حقّ را دان منزّه از دَغَل
در غزا « 1 » بر پهلوانى دست يافت * زود شمشيرى بر آورد و شتافت
او خَدو « 2 » انداخت بر روى علىّ * افتخار هر نبىّ و هر ولىّ
او خَدو انداخت بر روئى كه ماه * سجده آرد پيش او در سجدهگاه
در زمان انداخت شمشير آن على * كرد او اندر غزايش كاهلى
گشت حيران آن مبارز زين عمل * از نمودن عفو و رحم بى محلّ
گفت بر من تيغ تيز افراشتى * از چه افكندى مرا بگذاشتى ؟ !
آن چه ديدى بهتر از پيكار من * تا شدى تو سست در اشكار من
آن چه ديدى كه چنان خشمت نشست * تا چنين برقى نمود و باز جست
آن چه ديدى كه مرا زان عكسِ ديد * در دل و جان شعلهاى آمد پديد
آن چه ديدى بهتر از كون و مكان * كه به از جان بود و بخشيديم جان
در شَجاعت شير ربّانيستى * در مُروّت خود كه داند كيستى ؟ !
مولانا مفصّلًا شعر را ادامه ميدهد تا ميرسد به اينجا كه :
سؤال كردن آن كافر از آن حضرت كه : چون بر من ظفر
يافتى ، چرا از قتل من إعراض فرمودى و مرا نكشتى ؟ !
پس بگفت آن نو مسلمانِ ولىّ * از سر مستى و لذّت با علىّ
كه بفرما يا أمير المؤمنين * تا بجنبد جان به تن همچون جنين
هامش
( 1 ) غزا جنگ و جدال است
( 2 ) . خُدو و خَيُو هر دو به معنى آب دهان است