متضلّع باشد ، اينها دستگير او نخواهد شد و دردى از او دوا نمىكند . همچون شيخ أحمد أحسائى كه با وجود امتياز او در عربيّت و ادبيّت و سيطره بر أخبار و روايات ، معذلك در اين وادى عميق دچار شد . و افرادِ از اين مرحله گذشته و به فناى ذات رسيده را كه در مصطلح « عارف » گويند تكفير كرد ؛ و افرادى را كه مَمْشى و طريق و راه او را غلط ميدانستند ، آنها را تكفير كرد . و روح عظمت نفس و سيطرهء وحدانيّت او در كلمات تربيتشدگانش ظاهر شد كه : خود را إمام زمان دانستند ، و براى شكستن قرآن كتاب « بيان » آوردند ، و كردند آنچه را كه كردند .
تاريخنويسان و ترجمهنگاران ما هم كه از حقيقت عرفان بى خبر بودند ، و هر كس كه سخنى از حكمت مىگفت يا باطل و يا صحيح به او حكيم مىگفتند ، و هر كس كه دعوى شهود ميكرد و خود را صاحب مكاشفه ميخواند او را عارف و ولىّ ميخواندند ، ديگر در ميان أحسائى و آقا محمّد بيدآبادى در عرفان ، و يا ميان او و ملّا على نورى در حكمت فرق نمىگذاشتند و نمىتوانستند بگذارند ، زيرا از محدودهء علوم و شئونشان خارج بود .
بدين جهت راه عرفان را به روى مردم بستند ، و أمثال محيى الدّين را كافر و زنديق خواندند و به فيض كاشانى ناسزاها گفتند ، و در تراجم از حدّ گذشتند و واقعيّات را با تخيّلات خويشتن درهم آميختند ، و بجاى آنكه لا أقلّ محيى الدّين را يك عارف سنّى مذهب مالكى معرّفى كنند ، ديگر از هزار تهمت دست بر نداشتند .
مرحوم جدّ ما علّامهء مجلسىّ در بسيارى از جاها همهء عرفا : حقّ و باطل را با يك چوب مىراند و با يك كلمه جملگى را متّهم مىنمايد . مرحوم حاجى نورى و صاحب « روضات » چنين بودهاند . امّا مرحوم استادنا الاكرم حاج شيخ آقا بزرگ طهرانىّ أعلى اللهُ مَقامَه در نوشتجاتش راه انصاف را از دست نميدهد ، و تنقيصاً و تحميداً زياده روى نمىكند . در مطالب شفاهىاش هم همينطور بود . مرحوم محدّث قمّى حاج شيخ عبّاس نيز اينچنين است . مرحوم ميرزا محمّد
روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 430
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٣٠