فَصَلاحى الَّذى زَعَمْتُمْ فَسادى * وَ فَسادى الَّذى زَعَمْتُمْ صَلاحى ( 4 )
ما عَلَى مَنْ أحَبَّ مَوْلَى الْمَوالى * وَ ارْتضاهُ لِنَفْسِهِ مِنْ جُناحِ ( 5 ) « 1 »
1 - اى گروه آدميان ! من مجنون و ديوانه نشدهام ؛ و ليكن من مست محبّت اويم درحالىكه دلم هشيار است .
2 - آيا شما دو دست مرا در غُل نمودهايد بدون آنكه جرم و گناهى مرتكب شده باشم غير از آنكه من در محبّت و عشق سوزان وى آشكارا شدهام و مشهور و شهره گشتهام ، و بواطن و اسرار مخفيّهء محبّتم را ظاهر ساختهام ؟ !
3 - من مفتون و گرفتار محبّت دوستى و محبوبى شدهام كه ابداً توانِ آن را ندارم تا از دَرش به جاى ديگر تحوّل پيدا نمايم .
4 - بنابراين آنچه را كه شما براى من مصلحت مىپنداريد ، فساد من است ؛ و آنچه را كه براى من مفسده به شمار مىآوريد صلاح حال من است .
5 - گناه و معصيتى ننموده است آنكه خداى مولى الموالى را دوست داشته باشد ، و وى را براى محبّت و همنشينى خود اتّخاذ نموده باشد .
أنبياء و اولياء چون از كأس وصال نوشيدهاند ، زبان حالشان پيوسته به اين ابيات مترنّم است :
ألْبَسْتَنى ثَوْبَ وَصْلٍ طابَ مَلْبَسُهُ * فَأنْتَ مَوْلَى الْوَرَى حَقّاً وَ مَوْلائى ( 1 )
كانَتْ لِقَلْبىَ أهْواءٌ مُفَرَّقَةٌ * فَاسْتَجْمَعَتْ مُذْ رَأَتْكَ الْعَيْنُ أهْوائى ( 2 )
مَنْ غَصَّ داوَى بِشُرْبِ الْمآءِ غُصَّتَهُ * فَكَيْفَ يَصْنَعُ مَنْ قَدْ غَصَّ بِالْماءِ ( 3 )
هامش
( 1 ) « نفحات الانس » جامى ، ص 623 ؛ و « مستطرف » ابشيهى ، باب 31 ، ص 122 ، در ضمن نقل داستان تحفه