سيمرغ رسيدهاند .
آرى آنان كه به كعبهء مقصود رسيدند ؛ و به قصر پادشاه و سلطان طيور و پرندگان درآمدند ؛ و حضور يافتند كه در دربار با عظمت و حشمت او داخل شوند ؛ سى مرغ بودند ؛ كه خورشيد أبديّت بر آنان بتافت و در برابر آئينهء جمال حقّ نما قرار گرفتند . و بيش از عكس رخسار سى مرغ در آن پيدا ننمودند ؛ و به حقيقت دريافتند كه : سيمرغ با حقيقتشان يكى است ؛ و در ميان آنها جدائى و دوئيّت نيست .
جان آن مرغان ز تشوير و حيا * شد فناى محض ، و تن شد توتيا
چون شدند از كُلّ كلّ پاك آن همه * يافتند از نور حضرت ، جان همه
باز از سر بندهء نوجان شدند * باز از نوعى دگر حيران شدند
كرده و ناكردهء ديرينه شان * پاك گشت و محو شد از سينه شان
آفتاب قربت از پِى شان بتافت * جمله را از پرتو آن ، جان بتافت
هم ز روى عكس سيمرغ جهان * چهرهء سيمرغ ديدند آن زمان
چون نگه كردند اين سى مرغ زود * بى شك اين سى مرغ آن سيمرغ بود
در تحيّر جمله سرگردان شدند * مىندانستند تا اين آن شدند
خويش را ديدند سى مرغ تمام * بود خود سيمرغ ، سى مرغ تمام
چون سوى سيمرغ كردندى نگاه * بودى آن سى مرغ آن آن جايگاه
ور به سوى خويشتن كردى نظر * بودى اين سيمرغ ايشان آن دگر
در نظر در هر دو كردندى به هم * هر دو يك سيمرغ بُد بى بيش و كم
بود اين يك آن و آن يك بود اين * در همه عالم كسى نشنود اين « 1 »
در اين حال كه همه غرق تحيّر بودند ؛ و در بحر تفكّر غوطهور شدند ، و سِرِّ اين حقيقت را طلب كردند ، از جايگه جواب آمد كه :
هر كه آيد ، خويشتن بيند درو * جان و تن ، هم جان و تن بيند درو
چون شما سى مرغ اينجا آمديد * سى در اين آئينه پيدا آمديد « 2 »
هامش
( 1 ) « منطق الطّير » ص 300 .
( 2 ) نسخه بدل در تعليقه .