برسيم ، مىگويد :
ليك با من گر شما همره شويد * محرم آن شاه و آن درگه شويد
وارهيد از ننگ خود بينىّ خويش * تا كى از تشويش بى دينىّ خويش
هر كه در وى باخت جان ، از خود برست * در راه جانان ز نيك و بد برست
جان فشانيد و قدم در ره نهيد * پاى كوبان ، سر بدان درگه نهيد
هست ما را پادشاهى بى خلاف * در پس كوهى كه هست آن كوه قاف
نام او سيمرغ : سلطان طيور * او به ما نزديك ما زو دور دور
در حريم عزّت است آرام او * نيست حَدِّ هر زبانى نام او
صد هزاران پرده دارد بيشتر * هم ز نور و هم ز ظلمت پيشتر
در دو عالم نيست كس را زَهرهاى * كو تواند يافت از وى بهرهاى
دائماً او پادشاه مطلق است * در كمال عزّ خود ، مُستغرق است
او به سر نايد ز خود آنجا كه اوست * كى رسد عقل وجود آنجا كه اوست
نه به دو رَه ، نه شكيبائى ازو * صد هزاران خَلق شيدائى ازو
وصف او چون كار جان پاك نيست * عقل را سرمايهء ادراك نيست
لا جرم هم عقل و هم جان خيره ماند * در صفاتش با دو چشم تيره ماند
هيچ دانائى كمال او نديد * هيچ بينائى جمال او نديد
در كمالش آفرينش ره نيافت * دانش از پى رفت و بينش ره نيافت
قِسم خَلْقان زان جمال و زان كمال * هست اگر بر هم نهى ، مُشتى خيال « 1 »
پرواز مرغان ، و عبور از هفت وادى ، براى وصول به كوه قاف
بالاخره مقدارى از مرغان ماندند ؛ و مقدارى هم با معيّت و راهنمائى هدهد به پرواز آمدند . در راه بعضى از أصناف آنها ، چون به مرغزارى و گلى و گياهى و آبى رسيدند ، پائين آمدند ؛ و بعضى چون به درياچهاى و نيزارى رسيدند ، فرود آمدند ؛ و همچنين بسيارى از آنها در هر يك از وادىها درافتادند ، و سرنگون شدند .
وصولِ سى مرغ به كوه قاف ، و يافتن سيمرغ را
و بالاخره در نهايت ، آن مقدارى كه به كوه قاف رسيدند ، مجموعاً با خود هدهد ، سى مرغ بودند . و چون خوب نظر كردند ديدند كه سى مرغاند كه به
هامش
( 1 ) « منطق الطَّير » طبع مطبعهء شفق ، تبريز با تصحيح محمّد جواد مشكور ، ص 47 و ص 48 .