در هر دو مسأله مىنمائيم ؛ تا حقيقت مطلب به طور واضح و اشكار مبيّن گردد . وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّة إِلَّا بِاللهِ العلىّ العَظِيم
غير از سوفسطائيّه ، حكماى عالَم ، عالَم را با واقعيت مىنگرند
سَوْفَسطائيه مىگويند : اين عالم با تمام سعه و گسترش خود ، عالمى است پوچ و بدون واقعيّت ؛ عالمى است پندارى و خيالى كه در آن آنچه را در بدوِ نظر به اصالت مىنگريم ، در حقيقت جز أمر موهوم چيزى نيست .
حكماء مىگويند : اين عالم داراى واقعيّت و أصالت است ؛ و در آن حقايق ثابته ، و امور واقعيّهاى كه متن خارج را تشكيل مىدهند ، وجود دارد . و بدون شكّ ، لفظِ واقع ، و حقيقت ، و اصيل ، و ما فى الواقع ، و وجود ، و ما فى الوجود ، و منشأ آثار ، و غيرها ، همگى حكايت از آن واقعيّت مىنمايند ؛ و همين قدر كفايت مىكند كه در برابر سوفسطائيّه بايستيم ؛ و در قبال پندارى و موهومى پنداشتن آن عالم خارج را ، ما اثبات حقائق ، و امور اصيل و واقع را بنمائيم .
واقعيّات جهانِ هستى ، مركباند از وجود و ماهيّت
آنگاه چون ما دقّت و تأمّلى تامّ و تمام در موجودات خارجيّه مىكنيم ، آنها را حاوى دو جهت و دو حيثيّت مىيابيم : أوّل : وجود و دوّم : ماهِيَّت .
مثلًا چون نظر به يك انسان خارجى بنمائيم ، او را داراى هويّت و خصوصيّتى مىيابيم كه با آن انسان شده است ؛ و همان موجبِ فرق و جدائى او از ساير حيوانات و جمادات و نباتات گرديده است . اين جهت و خصوصيّت را ماهيّت انسان مىناميم . و همچنين او را داراى خصوصيّتى مىيابيم كه با آن جهت و حيثيّت موجود شده است ؛ و او را از انسان معدوم جدا مىسازد . اين جهت و خصوصيّت را وجود نام مىنهيم ؛ و مىبينيم كه : آثار مترتّبهء بر انسان در خارج ازاينجهت و حيثيّت وجودى حاصل مىشود .
اصالت از وجود است ؛ و وجود واحد است بالوحدة الحقّة الحقيقيّة
آنگاه چون مىبينيم كه : اين دو جهت و حيثيّت ، او را در خارج متعدّد نكرد ؛ و دو تا ننمود ؛ و اين انسان مفروض در خارج بالوجدان يكى است ، نه دو تا ، پس ناچار أصيل و واقع در خارج بايد يكى باشد ، نه دو تا .
در اين جا بدون شكّ بايد حكم به أصالت يكى از آنها ، و به اعتباريّت ديگرى نمائيم .
امّا از آنجائى كه اصالت ماهيّت در خارج به واسطهء وجود است ، و بدون