با همه پنهانيش هست در اعيان عيان * با همه بى رنگيش ، در همه زو رنگ و بوست
يار در اين انجمن ، يوسف سيمين بدن * آينه خانه جهان ، او به همه رو به روست
پرده حجازى بساز ، يا به عراقى نواز * غير يكى نيست ، راز مختلف از گفتگوست
مخزن أسرارِ اوست ، سِرّ سُويداى دل * در پِيَش أسرار باز دَربهدر و كُوبهكُوست « 1 »
عبارتى از خواجه حوراء مغربى
اى سَيِّد ! اين همه اشتغال ، و أذكار ، و مراقبات ، و توجّهات ، و طرق سلوك كه مشايخ وضع نمودهاند ؛ براى رفع اثنَينِيَّتِ موهومه است .
پس بدان كه فاصل ميان وحدت كه حقّ است ، به صورت كثرت مىنمايد . و يكى است كه بسيار در نَظَر مىآيد . چنان كه أحْوَل يكى را دو مىبيند . و چنان كه نقطهء جَوَّاله به صورت دائره ديده مىشود ، و چنان كه قطرهء بارانِ نازله به شكل خَطّ در نظر مىآيد .
پس وحدت عينِ كثرت است ؛ و كثرت عينِ وحدت .
اى سَيِّد ! عارفى رفيع مرتبه مىفرمود كه : درويشى تصحيح خيال است . يعنى غير حقّ در دل نماند . الحق خوب مىفرمود .
اى سيِّد ! دانشى پيدا كردى ؛ و يقين بهم رسانيدى كه به هيچ آب و آتش زايل نگردد كه : از أزل تا أبد حقّ تعالى موجود است و بس . و هرگز ديگرى موجود نشده ؛ و تَوَهُّم باطل اعتبارى ندارد .
زَيد را بيماريى پيدا شد كه خود را عَمْرو دانست ؛ و از مردم اوصاف زيد شنيده ، در طلب او شد . چون به علاجهاى خوب ، بيمارى او رفع شد ؛ عَمرو هيچ جا نبود . زَيْد بود و بس .
سى مرغ ، قصد سيمرغ نمودند . چون به منزلگاه سيمرغ رسيدند ، خود را سى مرغ ديدند . پس حقّ تعالى خود را به صفتهاى خود مىدانست . اين حقيقت چيزهاست و بعد از آن به اين صفتها خود را وانمود .
آن عالم اين است . اين جا غير كجاست ؟ و غير كجا موجود شد ؟
اى سَيِّد : با آنكه همه اوست ، از همه پاك است . اين إطلاق او نسبتى ديگر است ؛ غير آن إطلاق كه او همه است ، يا عين همه .
هامش
( 1 ) ديوان حكيم و عارف شهير مرحوم حاج مولى هادى سبزوارى قدّس الله نفسه ، متخلّص به اسرار ، طبع اصفهان ، ص 38 و ص 39 .