نگرديده است . و به طور كلّى در عالم كثرت ، خواه در مقام سير و عروج إلى الله باشد ؛ و خواه در مقام نزول و تحقّق به بقاء بعد از فناء كلّى ، اين مراتب كثرت و أحكام آن جارى و سارى است ؛ و به قدر سر سوزنى نمىتوان از آن تخطّى نمود ؛ و از اين جاست كه فرمودهاند :
هر مرتبه از وجود حكمى دارد * گر حفظ مراتب نكنى ، زنديقى « 1 »
هامش
( 1 ) و اين همان ورطهاى است كه علاء الدّولة سمنانى در آن گرفتار شده است و مرحوم حضرت سيّد قدّس سرّه در اين مكتوب به آن اشاره فرموده است كه : نظير اين توهّمات از اجانب در كلمات اهل معرفت واقع شده ؛ و منازعات با علاء الدوله سمنانى در كتب مسطور است . ما براى روشن شدن كلام علاء الدوله كه بر ردّ شيخ محيى الدّين عربى آورده است ؛ بهتر آن است كه بطور اجمال آنچه را كه قاضى نور الله شوشترى در « مجالس المؤمنين » در مجلس ششم ص 283 و ص 284 از شرح حال محيى الدين ذكر كرده است در اينجا بياوريم : از جمله سخنان كه مناسب اين مقام است آنكه شيخ علاء الدوله در بعضى از تأليفات خود گفته كه : در اثناى مطالعه كتاب « فتوحات » و مباحثهء آن به اين عبارت رسيدم كه : سُبْحَان مَنْ أظْهَر الاشياءَ و هوَ عَيْنُها . پس نوشتم بر كنار آن : وَ إنَّ الله لَا يَسْتَحَيى مِنَ الْحَقِّ . أَيُّهَا الشَّيْخُ لَوْ سَمِعْتَ مِن أَحَدٍ أَنَّهُ يَقُولُ : فُضلة الشَّيْخِ عَيْنُ وُجُودِ الشَّيْخِ لا تَسامِحَهُ البَتَّة ، بَلْ تَغْضِبُ عَلَيْهِ فَكَيْفَ يَسُوغِ لِلْعَاقِلِ أَن يَنْسِبَ هَذَا الْهَذْيَانَ إلَى المَلِكِ الدَّيانِ ؟ ! تُبْ إلَى اللهِ تَوْبَة نَصُوحاً لِتنجُ مِنْ هَذِهِ الوَرْطَة الوَعرِة الَّتى يَسْتَنكِفُ مِنْهَا الدَّهْرِيونَ وَ الطَّبِيعُونَ وَ اليُونَانِيُّونَ وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى .
و مخفى نماند كه اين تشنيع و تقبيح بوجود متعدّده مدخول و معلول است . ( در اينجا قاضى نور الله براى مراد محيى الدين وجوهى را ذكر مىكند و سپس مىگويد : ) مستند شيخ در وحدت وجود كشف صحيح و ذوق صريح است نه دليل عقلى يا مقدمات نقلى . حضرت مير سيّد شريف در حواشى « شرح تجريد » مىفرمايد : إنْ قُلْتَ مَا ذَا تَقُولُ : فيمَن يَرَى أنَّ الوُجُودَ مَع كَونِهِ عَيْنَ الوَاجِبِ وَ غَيْرَ قَابِل لِلتَّجزِّى وَ الإنقِسامِ ، قَدْ انْبَسَطَ عَلَى هَيَاكِلُ المَوْجُوداتِ يَظْهَرُ فِيهَا فَلَا يَخْلُو عَنْهُ شَىءٌ مِنَ الاشيَاء بَلْ هُوَ حَقِيقَتُهَا وَ عَيْنُهَا وَ إنَّما امْتَازَتْ وَ تَعَدَّدَتْ بِتَقيُّداتٍ وَ تَعيُّنَاتٍ اعتباريّاتٍ وَ يُمَثَّلُ ذَلِكَ فِى البَحْرِ وَ ظُهُورِهِ فى صُورِة الامْوَاج المُتَكَثَّرة مَعَ أنَّهُ لَيْسَ هُنَاك إلَّا حَقِيقة البَحْرِ فَقَط ؟ قُلْتُ : هَذَا طَور وَرَاءَ طَورِ العَقْلِ لَا يُتَوَصَّلُ إلَيْهِ إلَّا بِالْمُشَاهَداتِ الكَشْفِيَّة دُونَ المُنَاظَراتِ العَقْلِية . وَ كُلُّ مُيَسَرٌ لَما خُلِقَ لَهُ .
و امّا آنچه شيخ علاء الدوله در آخر گفته كه اگر كسى گويد كه فضلهء شيخ عين وجود شيخ است غضب خواهد فرمود و مسامحه نخواهد ، تمثيلى بغايت ناستوده است ؛ و به فضلهء نادرويشى آلوده . زيرا كه ارباب توحيد اگر معيّت حق را به اشياء چون معيّت جسم به جسم دانند اين فساد لازم آيد . امّا معيّت بر زعم ايشان چون معيّت وجود است به ماهيّات . و ماهيّت ملوّث نيست بخلاف معيّت شخص با فضله كه از قبيل معيّت جسم است مر جسم را و به آن ملوّث مىتواند شد . و أيضاً سخن در نفى وجودات ممكنات است كه آثار وجود حقّند و اثر شىء فضله آن شىء نمىشود تا تنظير و تمثيل كه نمودهاند درست باشد . و لهذا اگر كسى شيخ علاء الدوله را گفتى كه كتاب « عُروه » فضلهء تو است ، غضب خواستى نمودى و مسامحه و تجوّز را تجويز نمىفرمود . و بالجمله أمثال اين كلمات پريشان نه لائق به علوّ شأن ايشان است ، ديگر چه گويد و چه نويسد ؟ درويشى درويشان است . صاحب « نفحات » آورده كه بعضى اهالى عصر كه بعضى كلمات هر دو شيخ را تتبّع بسيار كرده بود و به هر دو اعتقاد و اخلاص تمام داشت در بعضى از رسائل خود نوشته است كه در حقيقت توحيد در ميان ايشان خلاف نيست ؛ و تخطئه و تكفير شيخ علاء الدوله شيخ را قدّس سرّه راجع به اين معنى است كه وى از كلام شيخ فهم كرده ؛ نه به آن معنى كه مراد شيخ است . زيرا كه وجود را سه اعتبار است : يكى اعتبار وى به شرط شىء كه مقيّد است . دوّم اعتبار به شرط لا شىء كه وجود عامّ است . و سوّم وجود لا به شرط كه وجود مطلق است . و آنكه شيخ قدّس سرّه ذات حقّ را سبحانه ، وجود مطلق گفتهاند به معنى اخير است و شيخ علاء الدوله آن را بر وجود عام حمل كرده و در نفى و انكار آن مبالغه نموده ، با وجود آنكه خود به اطلاق وجود بر ذات به معنى اخير اشاره كرده است چنان كه در بعضى از رسائل فرموده آن است كه : الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى الايمَانِ بِوُجُوبِ وُجُودِهِ و نَزَاهيتِهِ عَنْ أنْ يَكُونَ مُقَيّداً مَمْدُوداً و مُطْلقاً لَا يَكُونُ بِلَا مُقَيَّداتِهِ . و وجود چون مقيّدى محدود نباشد و مطلقى نباشد كه وجود وى موقوف باشد بر مقيّدات ناچار مطلقى خواهد بود لا به شرط شىء كه به هيچ يك از تقيُّد مشروط نباشد و قيود و تعيّنات شرط ظهور وى در مراتب نه شرط وجود او فى حدّ ذاته ، و نزاعى كه ميان شيخ علاء الدوله و شيخ عبد الرّزاق كاشى واقع شده نيز از اين قبيل تواند بود . و بالجمله طائفه صوفيّه موحده چنان كه حكم به عينيّت اشياء مىكنند و همه را وجود حق و هستى مطلق مىگويند حكم به غيريّت اشياء نيز از ايشان واقع است و اشياء را غير حق گفتهاند كه نه عين او است و نه غير او چنان كه در « فصوص » اشارت به اين عبارت و اطلاقات كرده ؛ و مست بادهء قيّومى ؛ مولاى رومى نيز فرموده :گاه كوه قاف و گه عنقا شوى * گاه خورشيد و هى دريا شوى
تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش * اى برون از وهمها در پيش پيشو چنين نيز مىگويند كه طريقهء اعتدال در توحيد اين است كه :جهان پرتوى است از رخ دوست * جملهء كائنات سايهء اوست
هر آن چيزى كه در عالم عيان است * چو عكسى ز آفتاب آن جهان است
اى جلوهگر از جمال جانان همه تو * مقصود دل و آرزوى جان همه تو
اعيان همه آئينه و عكس رخ خويش * بنموده در آئينهء اعيان همه توهر يك از اين اطلاقات بر اعتبارى است از تشبيه و تنزيه و جمع و تفصيل و نظر به بعضى حيثيّات نه به جميع حيثيّات . و لهذا در كلام ايشان تناقض نما بسيار است كما لا يخفى على المتتبع لكلامهم و المتفطّن لمرامهم . و از آن جمله است اين نظم مرغوب كه به بعضى از موحّدان عالى منسوبست : شعر :يَا جَلِّى الظُّهُور و الإشراق * كيست جز تو در انفس و آفاق
لَيْسَ فى الكائناتِ غَيْرُكَ شَىء * أنتَ شَمْسُ الضُّحَى وَ غَيْرُكَ فَىء
دو جهان سايه است و نور توئى * سايه را مايهء ظهور توئى
حرف ما و من از دلم بتراش * محو كن غير را و جمله تو باش
خود چه غير و كدام غير اينجا * هم ز تو سوى تست سير اينجا
در بدايت ز تست سير رجال * وز نهايت به سوى تست آمالاللّهمَّ أنتَ السَّلَامُ ، و مِنْكَ السَّلَامُ ، وَ إِلَيْكَ يَرْجِعُ السَّلَامُ .