و همچون گفتار فَارابى در « فُصوص » كه گفته است : وجوبٌ الوجود لا يَنقسم بالحمل على كثيرين مختلفين بالعَدد : و إلّا لَكان مَعلولًا . انتهى .
اين طريق بحثى كه در جواب ابن كَمونه براى اثبات توحيد ذات واجب قديم داده شد ؛ بر اساس مسلك شريف كلّى اصالة الوجود بود .
صدر المتألّهين ، پاسخ از اين شبهه را بنا بر وحدت وجود ، عرشى ناميده است
و امّا وجه روشن و واضح و طريق عرشى كه از اين شبهه بايد جواب گفت : همان اثبات صرافت وجود است كه لازمهاش وحدت و تشخّص آن است . و در اين صورت اين شبهه يعنى امكان تصوّر همتائى براى ذات واجب محال است . زيرا كه صرف الوجود ، حاقّ و حقيقت وجود است كه در بساطت و صرافت بطورى است كه براى آن وجودى غير از آن تصوّر ندارد ؛ و هر چه غير از آن فرض شود ، بازگشتش به خود آن است ؛ و چون به نظر دقّت نظر شود ، خود آن است . اينچنين وجودى كه در صرافت و بساطت به گونهاى وسيع و عامّ است كه ذرّهاى را نمىتوان از او خارج دانست ؛ نفس تصوّر آن مستلزم آن است كه : چيزى را غير از آن نتوانيم تصورّ كنيم . و در اين صورت آن واجب الوجودى را كه داراى ماهيّت بسيط است ، و هويّت وجودى وجوبى دارد ، چنانچه در پهلو و جانب آن اينچنين واجب الوجود ديگرى تصوّر نمائيم ؛ خود آن را تصوّر نمودهايم ؛ نه غير خود او را . فعلى هذا هُوَ هُو ؛ و لَا هُوَ إلّا هُو ؛ و لَا وُجُودَ وَ لَا وُجُوبَ وجُودٍ إلَّا هُو . و اين يكى از نتايج مهمّهء قائلين به لزوم وجوب براى وجود ؛ و صرافت آن است . « 1 »
در بعضى از جاها كلام صدر المتألّهين ، بعينه كلام عرفاست
بارى مرحوم صدر المتألّهين با اينكه قائل به تشكيك در وجود است ، ولى از عرفاى شامخ بسيار تجليل مىكند ؛ و نام آنها را به عظمت مىبرد ، و در بسيارى از مواضع « أسفار » و ساير كتب خود ، تقريب مطلب و بيانى را كه در باب حقيقت وجود دارد ، بعينه همان كلام أساطين از عرفاء بالله ، و حائزين مقام عرفان است
هامش
( 1 ) . آنچه در اينجا بعد از بيان مقدّمه ، براى شبهه و دفع آن ذكر كرديم ، ملخّص و ما حصل مطالبى است كه صدر المتألّهين قدّس الله سرّه در « أسفار » ، طبع حروفى ، ج 6 ، فصل 6 ، ص 57 تا ص 63 ، با توضيح و بيانى كه ما نمودهايم ، آورده است .