و مرحوم سيّد ( ره ) در پاسخ فرموده است : در مفهوم وجود بما هو وجود ، همانطور كه اقتران به حدود عدميّه و ماهويّه ملحوظ نيست ؛ همين طور تجرّد از آنها نيز ملحوظ نيست . و اين است معناى صرف الوجد . و لهذا مطابق آن نيست مگر حقيقت وجود لا به شرط و معرّى و مبرّى از جميع قيود حتّى التجرّد فضلًا عن المعيّة للاشياء ، فلهذا لا يمكن أن يفرض له ثانٍ فى دار الوجود و كلّما فرض له ثانياً كان عينَ الاوّل .
و اين است معناى بساطت از جميع جهات حتّى از جهات و قيود و حيثيّات ؛ زيرا اگر معناى صرف الوجود ، تجرّد و يا إطلاق بخصوصهما بود ؛ در اين صورت صرف الوجود نبود ؛ بلكه مركّب بود از وجود قيداً و حيثيّة و مشتمل بود بر ما به الاشتراك و مابهالامتياز . و لهذا محدود بود ؛ با اينكه فرض كرده بوديم كه صرف الوجود است .
تصرّف شيخ ، موجب تبديل وحدت بالصّرافة ، به وحدت عددى است
و امّا اين وحدتى را كه براى به شرط لائيّت وجود تقرير نمودهايد ؛ و صرافت را به معناى اشتراط تجرّد دانستهايد ؛ و مَاىِ در كلَّما فرضتَه ثانياً را موصوله و يا موصوفه نگرفتهايد ؛ و ضمير در فرضته را به آن ارجاع ندادهايد ؛ بلكه به صرف الوجود به همان معناى بشرطِ لا ، و بشرطِ تجرّد برگردانيدهايد ؛ اين همان وحدت عددى است ؛ كه در همهء اشياء هست كه هيچ يكى دو تا نيست . اين به صرف الوجود چه ربطى دارد ؟
معناى جملهء شيخ اشراق : صِرفُ الوُجُودِ الَّذى لَا أتَمَّ منه كلّما فرضتَه ثانياً فإذا نظرتَ إلَيه فإذاً هُوَ هُو ؛ همانند كلمات ملا صدرا و سايرين كه در اين مقام آوردهاند ، اين است كه : هر چيزى را كه از جنس وجود فرض كنى ، در حقيقت فرض اوّلِ وجود به نحو صرافت داخل است ؛ و همان است . نه آنكه صرف الوجود آن است كه : هر وقت كه خود او را فرض كنى ، و در مرتبهء ثانى در نظر بياورى ، همان فرض اوّل است .
اين وحدت عددى است ؛ زيرا زَيْدٌ را هم اگر به صرافتش توجّه كنى ، اگر دوباره خود آن را در نظر بياورى ؛ همان زيد است . و اين همه مسائل مشكلهاى كه از راه صرافت وجود فقطّ ، در مسائل الهيّه حلّ مىشود ، كجا از اين تعبير حلّ