مفاهيم و مصاديق محتوى بر آنها إحاطه و شمول داشته باشد ، به طورى كه هر معنى و يا مصداقى را از آن شىء در نظر بگيريم ، خارج از آن نبوده ، بلكه داخل در آن مىباشد ؛ و مىتوان گفت : هُوَ هُوست . به خلاف شىء متّصف به وحدت عددى كه نظير و شبيه و مثل آن در خارج از آن تصوّر مىشود .
مثلًا حقيقت معنى و مفهوم انسان كه نفس ناطقه است ، داراى معناى صرافت است . زيرا هر چه از اين معنى و مفهوم و ماهيّت را تصوّر كنيم ، در خود معناى إنسانيّت بوده ، و خارج از آن چيزى نيست . معناى حيوان ناطق ، و شىء متحرّك بالإرادهء عاقل ، و شىء مُعجِب و باكى ، و بالاخره حقيقت افراد آن ، همچون زيد ، و عَمْرو هر چه را تصوّر كنيم ؛ در تصوّر اوّل ما كه تصوّر إنسان باشد ، به نحو شمول و استيعاب ، و بساطت آمده ؛ و از آن بيرون نيست . و امّا وحدت زيد عددى است ؛ زيرا در برابر او مىتوان عَمْرو و خالد را فرض كنيم خواه در خارج موجود باشد ؛ و خواه نباشد .
صرف الحقيقة ، كلّما فرضة ثانياً ، فإذاً هُوَ هو
وجود داراى صرافت است ؛ زيرا هر چه از معنى و مفاد آن ، و از مصاديق آن ، چه به نحو شديد باشد ، يا ضعيف ؛ و يا قوى باشد ، و غير قوى ، و مجرّد باشد ، يا غير مجرّد ، و متعيّن باشد و يا غير متعيّن ، ملكوتى باشد و يا ملكى ، عقلى باشد و يا نفسى باشد و يا طبعى . همه و همه در معناى صرف الوجود داخل هستند . و چون وجود را بما هو وجودٌ ملاحظه نموديم ، تمام اين ملاحظهها را با إسقاط حدود ماهويّه ملاحظه كردهايم .
و اين است معناى گفتار مؤسّس « حكمة الإشراق » كه : صِرفُ الوجود الَّذى لا أتمَّ منه كلّمَا فرضتَه ثانياً فإذا نظرتَ إليه ، فإذا هُوَ هُو .
و در اين صورت معناى صرف الوجود همان مفاد بسيط الحقيقة كلّ الاشياء خواهد شد ، با اسقاط حدود و سلوب كه راجع به نقصان است ، نه به امر وجودى . و معلوم است كه اين گونه وجود ، طبيعت لا به شرط وجود كه همان إطلاق ذاتى و إرسال و محوضت و بساطت خود را به هيچ نحو از دست نداده و مقيّد به هيچ قيدى نگرديده است ، خواهد بود ؛ نه حدِّ أعلاى از وجود كه آن را وجود به شرط لاى از قيود و نقصانات ماهويّه و تعيّنات وجوديّه بدانيم . چرا كه اين حدّ أعلا گر چه