مجرّد است از تعيّنات ماهويّه ؛ و ليكن مقيّد است به اين قيد ، و محدود است بدين حدّ .
زيرا اگر حدّ اعلا را شامل تمام وجودات بوجودها ، لا بنقائصها و هويّاتها بگيريم ؛ در اين صورت ديگر حدّ أعلا و مرتبهء به شرط لا نخواهد بود ؛ بلكه اين ملاحظهء همان ملاحظهء وجود لا به شرط است كه مرسل و مطلق است به إرسال و إطلاق ذاتى خود .
پس ناچار براى اينكه معنى و مفاد حدّ أعلا را كه قسيم با ساير مراتب است ، بشرطِ لا ملاحظه كنيم ؛ حتماً بايد آن را به شرط لاى از وجودات متعيّنه بنقائصها و هويّاتها بگيريم ؛ و در اين صورت حدّ أعلا حدّ به شرط لائيّت خود را حفظ مىكند ؛ و ليكن خود از إطلاق و بساطت و صرفيّت بيرون مىرود ، و مرتبهاى مىشود در قبال ساير مراتب . و اين عمدهء اشكال و نقطهء دقيق بزنگاه ايراد عارفين است بر حكماء غير عارف .
شيخ در معناى صرف الوجود ، تصرّف نموده است
مرحوم آقا شيخ ( ره ) در اين مكتوب ششم ، متوجّه اين ايراد و اشكال شده است ؛ و چون در برابر استدلال متين مرحوم آقا سيّد ( ره ) مفرّى نداشته است ؛ و نيز نخواسته و يا نتوانسته است تسليم شود ؛ فلهذا :
أوّلًا صرف الوجود را كه تمام حيثيّت ذاتش حيثيّت طرد عدم است ، وجود بشرطِ لاى از تمام حدود ماهويّه گرفته است ؛ و گفته است : چنين وجودى فاقد هيچ وجودى ، و هيچ مرتبه از مراتب وجود بما هو وجودٌ نيست . پس متصوّر نيست كه محدود به حدود ماهوى باشد .
و ثانياً در معناى صرف الوجود تصرّفى به عمل آورده ، و بر خلاف معناى صحيح خودش آن را حمل نموده است . او گفته است : صرف الوجود همان مرتبهء به شرط لائيّت است . زيرا كه چون محدود به حدِّ ماهوى نيست بنابر اين صرف است و لا ثانى له . زيرا آنچه را كه ثانى صرف الوجود گمان كنى ، بحسب اختراع وَهْم پس چون درست نظر كنى ، همان صرف الوجود است كه اوّل ملاحظه نمودهاى !
و اين است معناى صرف الوجود لا ثانى له ؛ نه آنكه وجود لا ثَانىَ لَهُ يا آنكه وجود محدود را كسى ثانى صرف الوجود قرار بدهد .