آنگاه مىبيند كه براى بقاى خودش ، و رفع عاهات و آفات ، و حفظ اين موجوديّت و شخصيّت و إدامهء حيات ، احتياج به علم و قدرت ، و بعضى از صفات ديگر كه از حيات و علم و قدرت او پيدا مىشوند ، دارد .
لا يعرف شيءٌ شيئاً إلّا بما هو فيه منه
از اين جا بدون شك و ترديد مىگويد : آن موجودى كه قيام من به اوست ؛ و حيات و موجوديّت من به اوست ؛ او هم حتماً داراى حيات و علم و قدرت است . زيرا ممكن و متصوّر نيست كه : من كه در موجوديّت و حيات خود نيازمند بدين صفات باشم ؛ آن موجود كه قيّوم و قيَّام و قِوام من است ، مرده و جاهل و عاجز و باشد . فلهذا از اين راه بدون شبهه ، اثبات اين صفات را براى او مىكند .
و براى اساس قاعده و اصل كلّى : لَا يَعْرِفُ شَىءٌ شيئاً إلّا بِمَا هُوَ فِيهِ مِنْهُ . « 1 » تمام اين صفات خود را در خدا مىبيند ؛ و مىداند كه از اوست كه به وى تراوش نموده است .
غاية الامر ، اوّلًا صفات او ناقص و مقرون به حدود ماهويّه و عدميّه است ، كه آن ذات برتر و والاتر ، بايد داراى اين صفات بدون نقصان باشد . و ثانياً چون خودش يك موجود محدود و كوچك است ؛ آن ذات كه همچون او هزاران كس را ايجاد فرموده ، و از عهدهء حوائج آنان بر آمده است ؛ بايد صفات او شديدتر ، و قوىتر ، يعنى حيات ، و علم ، و قدرت ، و سمع ، و بصر ، و مشيّت و اراده ، و اختيارش ، عظيمتر و گستردهتر بوده باشد . و بالاخره برهان و قياس صحيح ، و ذوق و وجدان او را به ذات أزلى و أبدىّ كه صفات و أسماء او نامتناهى است ؛ و تجرّد و بساطت محضه دارند ؛ مىكشاند ، و مفاد
لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً
« 2 » را إدراك مىكند .
وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ
« 3 » را مىچشد و لمس مىنمايد .
كلام يعقوب بن اسحق در عدم امكان إحاطهء انسان به حقّ تعالى
و بالاخره همانند فيلسوف و حكيم شهير عرب : يعقوب بن اسحق كِندى زبان مىگشايد كه :
هامش
( 1 ) حاشيه و تعليقهء بر « شرح منظومه » حكمت سبزوارى ، تأليف آقا ميرزا مهدى مدرس آشتيانى ( قدّه ) طبع طهران 1352 ، ص 518 .
( 2 ) آيه 110 ، از سورهء 20 : طه .
( 3 ) آيه 11 ، از سورهء 20 : طه :وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً .