تخطي إلى المحتوى الرئيسي

توحيد علمى و عينى در مكاتيب حكمى و عرفانى ( به ضميمه تذييلات) (فارسى) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
قلنا : كلّ ذلك يرجع إلى سلب الاعدام و النقائص . و سلب السلب وجود و سلب النُّقصان كمالُ وجودٍ ، و ليُعْلَم أنَّ هذه الماهيّات الممكنة ليس شيءٌ منها وجودٌ مطلقٌ ، بل لكلّ منها وجود مقيّدٌ . و نعنى بالمطلق ما لا يكون معه قيدٌ عَدَمِىٌ ؛ و بالمقيّد ما يقابله . تا آخر توضيحى كه در اين مقام داده است . « 1 »

معناى موجود در دعاى صحيفهء سجّاديّه

بايد دانست : آنچه را كه در « صحيفهء سجّاديّه » وارد است كه : وَ لم تَمَثَّلْ فتكون مَوْجوداً ، موجود در اينجا به معناى معروف آن نيست ؛ بلكه به معناى إدراك شده و احساس شده مىباشد . و معناى اين دعا آن است كه : « خدايا تو مجسّم و بر پا ايستاده و مصوّر به صورتى نيستى ، تا آنكه إحساس شوى و مُدرك به إدراك بشرى گردى » ! و براى توضيح اين مطلب ، تعليقه‌اى را كه مرحوم آية الله شعرانى رضوان الله عليه ذكر كرده‌اند ؛ در اينجا مىآوريم . ايشان گفته‌اند : موجود اسم مفعول از وَجَد يَجِدُ و به معناى يافتن و حسّ كردن است . و إطلاق موجود به اين معنى بر خداوند تعالى جايز نيست . امّا در اصطلاح به معناى بُود ، و هَسْت مىباشد . و بدين معنى خدا موجود است ، و مقابل آن معدوم باشد . و طوائف اسلام أسماء خداوند را توقيفى دانند يعنى هر نام را بى رخصت بر خداوند تعالى إطلاق نكنند ؛ هر چند صفت و مبدأ آن در خدا باشد ، مانند
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ
أَمْوالَهُمْ ،
با اين حال او را « مشترى » نتوان گفت ، مگر براى بيان فعل نه تسميه يعنى آنكه مشترى از نام‌هاى خدا باشد .
أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ ،
خداوند خود را در مقام فعل ، زارع خواند امّا در تسميه نمىتوان او را « زارع » ناميد . و در همين دعاى مبارك پس از چند سطر خداوند را به حَكِيمٌ ما أعْرَفَكَ وصف كرد . أمّا او را « عارف » نتوان گفت چون در مقام تسميه هر لفظ دلالت بر مقام ذات و تعيّن آن مىكند مستقّلًا ، و نظر بر صفت مىكند ، با نظر غير مستقلّ . أمّا در مقام توصيف و بيان أفعال ، دلالت بر فعل و وصف مىكند با نظر مستقلّ ؛ و دلالت بر ذات مىكند به نظر غير مستقلّ ، ازاين‌جهت بين تسميه و توصيف ، فرق بسيار است . چنان كه اگر وزير يا تاجرى دست خود را بسيار بشويد ، مىتوان گفت : هو يغسل يَدَه كثيراً ؛
هامش
( 1 ) « أسفار » ، طبع حروفى ، ج 6 ، فصل 12 ، ص 110 تا ص 118 .