مراتب وجود ، و در مظاهر آن نيست ، « 1 » بلكه اختلاف در نفس ظهوراتِ وجود است ، و وجود موجودات بر أصل إشراق و إضافه و تجلّى است ، كه وجود واجب ، و يا عقل يا نفس واسطهء در عروض موجوديّت و انتساب آنها مىباشند . و بعد از إقامهء برهان بر اينكه حقيقت ذات واجب اقتضاى صرافت در وجود را دارد ؛ و لازمهء صرافت وحدت و تشخّص در وجود است ؛ ديگر بحث از واسطهء در ثبوت نمودن ، و نفى واسطهء در عروض كردن حقّ را نسبت به موجودات معنى ندارد .
يا من هَدانى إليه ، و دَلَّنى حقيقة الوجود عليه
در بعضى از ادعيه ، اطلاق حقيقت وجود و موجود در هر مكان ، و أصالت و
هامش
( 1 ) بهترين برهان بر وجوب وجود ، برهان صديقين است كه مفادش ، مفاد بِك عَرفتك و أنت دللتنى عليك و دعوتنى إليك ، و لو لا أنت لم أدر ما أنت است . و مفادشَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَو مفادأَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌاست . مرحوم حكيم عاليقدر ؛ صدر المتألّهين شيرازى قدّس الله نفسه الشريف در « أسفار » از طبع حروفى از ج 6 ص 12 تا ص 26 بحت كافى فرموده است ؛ و اين برهان را اسَدّ البراهين و أشرف البراهين شمرده است . و اين حقير به خاطر دارم در وقتى كه در مدارس جديد درس مىخواندم ، و شايد سنّ من در أوان بلوغ بود ، يك روز در ضمن بحث با بعضى از منكرين خداوند ، بدون مقدّمه و بدون سابقهء ذهنى ، از اين برهان ، بدين گونه او را محكوم كردم ، به اين جمله كه : آيا تو وجود خودت را قبول دارى ؟ ! گفت : آرى ! گفتم : مطلب ديگر تماما ست . چون بعداً در كتب فلسفه و حكمت به برهان صديقين برخورد كردم ، ديدم همان برهان است غاية الامر در اين كتب به طور تفصيل و عالى بيان شده است ؛ و من به طور ساده آورده بودم . و إجمال اين برهان بدين تقريب است كه :
الْموجود يعنى شىء و چيزى كه وجود دارد ، در مقابل معدوم كه وجود ندارد . پس معناى انسان موجود ، چيزى است و ماهيّتى است كه به لباس وجود مخلّع است پس انسان ممكن است موجود باشد ، و ممكن است معدوم باشد . اگر از معنى و ماهيّت انسان رفع يد نمائيم ، و آن معنى و واقعيّت وجود را بدون هيچ نسبتى در نظر آوريم ، آن وجود محال است كه عدم بر آن طارى گردد . زيرا عدم نقيض وجود است و محال است كه چيزى به نقيض خود متّصف شود ؛ و گرنه اجتماع نقيضين لازم مىشود . و چون وجود ممتنع العدم است ، قديم است و واجب است . بنابراين حقيقت وجود ، قديم و واجب است .
و از اينجا به دست مىآيد كه : چون وجود براى اشياء حتمى نيست ، بنابراين أشياء داراى وجود حقيقى نيستند . بلكه وجودشان عاريهاى و مجازى است . اين است برهان صديقين و مفاد قول أمير المؤمنين عليه السّلام كه عرض مىكند در مقام مناجات : يا من دلئ على ذاته بذاته . و إطلاق لفظ وجود بر ذات اقدس حقّ به طور اسم جايز نيست چون أسماء توقيفى هستند ؛ و ليكن بطور صفت و نسبت همچون كلمهء شىء إشكال ندارد ؛ و كم له من نظير . و برهان صديقين اثبات وجوب و قدمت حق را از كلمهء وجود مىكند كه در اين تذييل از آن بحث به ميان آمده است .