مرتبهء أعلاى معلول است . و معنائى براى علّيّت جز ملاحظهء تعيّن و عدم تعيّن نيست .
تمام عوالم فعلًا موجودند
ولى بنا بر اصل توحيد در وجود ، موجودات عالم مادّه ، و عالم مثال ، و عالم عقل ، داراى وجودهاى منفكّه و متمايز از هم نيستند . يك موجود خارجى است كه به لحاظ تشأّنِ آن ، به آثار و خواصّ عالم طبيعت ، آن را موجود مادّى و طبيعى مىناميم ؛ و به لحاظ تشأّن و احتواى آن به صُوَر مثاليّه كه متّحد با او بوده ، و اتّحاد و عينيّت دارند ؛ آن را موجود مثالى مىگوئيم ؛ و به لحاظ تشأّن و حاوى بودن آن به حقيقت عقليّه كه متّحد با مثال و با طبع اوست ، و اتّحاد و عينيّت با هر دو را دارد ؛ آن را موجود عقلانى نام مىنهيم .
بر أساس اين مَمْشَى ، اصولًا انفكاكى از جهت وجود به هيچ وجه من الوجوه نيست . مثال و عقل هر موجود در خود اوست ؛ و برزخ و قيامتِ صغرى و كبراى هر انسانى فعلًا موجودند ؛ و با حقيقت وجود او معيّت دارند .
براى صاحبدلان تمام شئونات و أطوار وجودى هر انسانى ، از طبع و مثال و عقل ( عالم تكليف و برزخ و قيامت ) فعلًا مشهود و حاضر ؛ و براى غير از آنها عالم مثال و برزخ پس از عالم طبع و تكليف ؛ و عالم عقل و قيامت ، پس از عبور از عالم مثال و برزخ متجلّى مىگردد و به شهود مىرسد ؛ نه آنكه آن وقت به وجود مىآيد . و كم فرق بين الامرين و منزلة بين المنزلتين ؟ « 1 »
بر أساس تشكيك در وجود ، كه اختلاف و درجات حقيقى را در مراتب وجود ، و در مظاهر آن واقعاً مىپذيرد ؛ وجودِ موجودات بر اصل علِّيّت حضرت حقّ است كه وجود واجب ، و يا عقل ، و يا نفس ، واسطهء در ثبوت موجوديّت آنها مىباشند . و بر اساس توحيد حقّ ، و صرافت و تشخّص در وجود ، اختلافى در
هامش
( 1 ) در تعليقهء ج 9 از « اسفار » ص 371 دربارهء طوليّت عوالم ، از مرحوم سبزوارى آورده است :تا تو خود را پيش و پس دارى گمان * بستهء جسمىّ و محرومى ز جان
زير و بالا ، پيش و پس وصف تن است * بىجهت آن ذات جان روشن است
برگشا از نور پاكِ شَه نظر * تا نپندارى تو چون كوته نظر