الصَّفَاتُ ، وَ تَفَسَّخَتْ دُونَكَ النُّعُوتُ ، وَ حارَت فى كِبريائِكَ لَطائفُ الاوهَام . « 1 »
أبياتى از شيخ سعدى در اصالت و وحدت حقّ تعالى
و همين حقيقت است كه شيخ مصلح الدّين سعدى شيرازى در توصيف آن سروده است :
ره عقل جز پيچ در پيچ نيست * بر عارفان ، جز خدا هيچ نيست
توان گفت اين نكته با حقّشناس * ولى خرده گيرند اهل قياس
كه پس آسمان و زمين چيستند ؟ * بنى آدم و ديو و دد كيستند ؟
پسنديده پرسيدى اى هوشمند * بگويم گر آيد جوابت پسند
كه هامون و دريا و كوه و فَلك * پرى و آدميزاد و ديو و مَلك
همه هر چه هستند از آن كمترند * كه با هستيش ، نام هستى برند
عظيم است پيش تو دريا به موج * بلندست خورشيد تابان به اوج
ولى اهل صورت كجا پى برند ؟ * كه أرباب معنى به مُلكى درند
كه گر آفتابست يك ذرّه نيست * و گر هفت درياست يك قطره نيست
چو سلطان عزّت عَلَم بر كشد * جهان سر به جيب عَدَم در كشد « 2 »
و حقّاً شيخ در اين أبيات اعتباريّت اين عالم را خوب تحويل داده است ؛ و مىتوان اين را از أبيات عاليهء او به شمار آورد . مرحوم قاضى قدّس الله سرّه مىفرموده است : سعدى مردى حكيم و دانشمند بوده است ؛ و در أشعار آن بوئى از عرفان به مشام نمىرسد ؛ و مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسمُ اللهِ عَلَيْهِ است ؛ فقط يك غزل او شيرين و آبدار است ؛ آنجا كه گفته است :
هامش
( 1 ) « صحيفهء كاملهء سجاديّه » ، دعاى سى و دوّم ، در ضمن و كان من دعائه عليه السّلام بعد الفراغ من صلوة اللّيل لنفسه فى الاعتراف بالذّنب ، آورده است .
( 2 ) « بوستان سعدى » ص 113 ضمن مجموعهء كليّات سعدى طبع محمد على فروغى ، و اين مطلب را سعدى بعد از بيان حكايت برخوردش با پير درويشى در خاك مغرب آورده است ، كه چون خواستند سوار كشتى شوند ؛ سعدى يك درم داشت و سوار شد ؛ و پير يك درم نداشت وى را سوار نكردند . و سعدى بر حال او تأسّف خورد . در اين حال پير سجّاده خود را بر روى آب پهن كرد و روى سجّاده آمد و تا به مقصد رسيد ، و به سعدى گفت : چون پاى شما لنگ است ، با چوب آمديد ؛ و مرا خداى من اينطور بدينجا آورد .