دو دينار فرستاد ، تا من خدمت ايشان تقديم كنم .
مرحوم قاضى نمازهاى جماعت خود را در منزل خودشان با بعضى از رفقاء و دوستان سلوكى به جماعت مىخواندند . من در موقع غروب به منزل ايشان رفتم تا هم نماز را به جماعت با ايشان ادا كنم ؛ و هم آن وجه را به محضرشان تقديم كنم .
مرحوم قاضى نماز مغرب را در اوّل غروب آفتاب يعنى به مجرّد استتار قرص خورشيد ، طبق نظر و فتواى خودشان به جماعت خواندند . و الحقّ نماز عجيب و با حال و توجّهى بود . بعداً نوافل و تعقيبات را بجاى آوردند ؛ و آن قدر صبر كردند ، تا زمان عشاء رسيد . آنگاه نماز عشاء را نيز با توجّهى تامّ و طمأنينه و آداب خاصّ خود بجاى آوردند ، كه حقّا در من مؤثّر واقع شد .
پس از نماز عشاء من جلو رفتم ، و در حضورشان نشستم ، و سلام كردم و دست ايشان را بوسيدم . و آن دو دينار را تقديم كردم ؛ و در ضمن عرض كردم : آقا من مىخواهم سؤالى از شما بكنم ؛ آيا اجازه مىفرمائيد ؟ !
مرحوم قاضى أعلى الله مقامه فرمود : بگو ، فرزندم !
عرض كردم : مىخواهم ببينم آيا ادراك توحيد ، و لقاء الله و سيرى كه شما در وحدت حقّ داريد ؛ حقيقت است ، يا امر تخيّلى و پندارى ؟ !
مرحوم قاضى رنگش سرخ شد ، و دستى به محاسنش كشيد ؛ و گفت : اى فرزندم ! من چهل سال است با حضرت حقّ هستم ، و دم از او مىزنم ؛ اين پندار است ؟ من خيلى خجالت كشيدم و شرمنده شدم ؛ و فوراً خداحافظى كردم و بيرون آمدم .
گفتار سيّد حسن مسقطى ، در أصالت و واقعيت وجود
يكى ديگر از برجستگان شاگردان مرحوم قاضى رضوان الله عليه نقل مىكرد كه : شبى در كربلاى معلّى ، بعضى از شاگردان مرحوم قاضى براى زيارت مخصوصه آمده بودند ؛ و مجتمع بودند ؛ و محفلى گرم ، و سراسر شوق و مملوّ از نور بود . در ميان شاگردان آن مرحوم ، مرحوم آقا سيّد حسن مَسْقَطى بود كه از برجستهترين شاگردان قاضى در آن سنوات بود . مردى ناطق و فقيه و مدرّس وحيد حكمت و فلسفه در نجف اشرف ، و در طىّ مدارج عرفانى و سلوكى در نزد استاد